کودکی می گرید، دلتنگ از نداشتن تو
در روحم
زنی رشد می کند
می ترواد
و می خندد ، از درد
باش با من
بوسه هایی
دستهایی، تنم را می لرزاند
و خاطراتی دخترکی را می خواند
که از دوری سرزمینی ، می گریست
من دیگر نه آن کودکم
نه آن دخترک
نه آن زن
من خاطره ای بی وزنم
در برزخی دور
شهرش را می خواند !
و باز هم در جنگی تن به تن، می خواهم تو را به خاک بسپارم !!
آیا پیروز می شود این دلم ؟؟؟
پیروز می شود این د ل م ؟؟؟
از صحنه رقص فرار کردم، سوار قطار شدم، می خواستم گریه کنم، از انعکاس تصویر زیبایی ام در تاریکی قطار دیوانه شدم! سرمست از دیوانگی خویش، فکر می کردم که از اندیشه های ناگوار و خاطرات سرد رهایی می یابم. پس به دیوانگی پناه دادم و از هر زمانی برای نمایش آن استفاده می کردم.
دیوانگی برایم خون و سرما ارمغان آورد و اندکی هم ترحم!
پسرک ناخن های مشکی، لبان مشکی و چشمان مشکی داشت، میل عجیبی به گریستن داشتم، و او سعی می کند تا مرا از زندان تن رها سازد! مرا از دیوانگی می گیرد و به بیزاری می کشاند!
...
تاریکی غوغا می کرد، می خواستم گریه کنم ، دستانم به سراغم آمدند، می خواستند به زور لذتی به تنم بدهند، دستانم درد می گیرد، تنم اما لذت را نمی پذیرد، از برزخ به دوزخ رفتم و از شب به صبح !
میل عجیبی به نوشتن حس می کنم، زندگی نامه نویسندگان مشهور را می خوانم و سن آنها را وقتی اولین کتابشان به موفقیت رسیده است با دستانم می شمارم و سن خود را حساب می کنم، به خودم می گویم به تحصیلات در زمینه ادبیات نیاز داری و خوابم می برد.
عصر است، تمام روز را خوابیده ام، باران شدیدی می بارد ، خانه سرد است، با زحمت بسیار از جایم بلند می شوم و قدم بر پاهای یخ زده ام می گذارم،در را باز می کنم ، باید بیرون سیگار بکشم،سرما قبل از سیگار کشیدن مرا می کشد، با پتو بیرون می روم، گرمایی صورتم را می پوشاند،گربه همسایه ست که چنگال هایش صورتم را خراش داده بود !
به صورتم نگاه می کنم، به لبهایم، به کارت کوچک معذرت خواهی از طرف همسایه، دلم سوپ گرم می خواهد،هنوز میل عجیبی به گریستن دارم.
ریشه هایی روییده اند
که در عشق تو زندگی می کنند
به آنها
فرمان "مرگ" نده !
ناهم، کو ؟
هم، کو؟
پناهم ناهم پناهی ناهی ی ی ی ی
جیغ زدم بر سر دنیا
دلم تنگ شد برای همه چیز و همه کس
.
.
.
شکستم
.
.
.
به دنبال نیمه هایم می گردم
به دنبال دلم، چشمانم، دستم
نه نه
منطقم را نمی خواهم" همیشه آزارم می دهد"
کاش پیدایش نکنم من
کاش پیدایش نکنم
.
.
.
هوا خیلی سرده
من خیلی تنهام
دلم یه بغل می خواد
.
.
.
می خوام بیشتر بفهمم
بخونم
برقصم
می خوام راهی پیدا کنم که بر گردم
.
.
.
چرا گریه می کنی دخترک
پا شو
همیشه راهی هست
همیشه راهی بود
راهی
می دانی؟
می دانی ؟
می دانی ؟
پ .ن :من سالهات که بر خلاف خودم می دوم !!!!
هیچ تلاشی برای نگه داشتنم نمی کنه
هر وقت که می گم : من این خاک رو عاشقانه دوست دارم
با تعجب نگام می کنه و می گه : برو
.
رفتن و دل کندن جزئی از زندگی من ست
جزئی از زندگی
ولی سهم من از "ماندن " ؟
.
هیچ کس بهم نمی گه بودنت ارزش بیشتری از نبودنت داره
.
جز تو
تو فقط اشک می ریزی و می گی روزهای سختی بی من داشتی
دلم گرم می شه با اشک هات
از عشقی که سهم زندگی من نبود !
و
می روم .
شاید مرگ ، تنم را
با لذتی ، گرم سازد .
می خواهم در آتش وجودت
آرام بسوزم
آرام بمیرم
به ایرانم آمدم، بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، دوستانم که دیگر آدم های سابق نبودند، نگاه هایی که هنوز منتظرم بودند، پر شدم، خالی شدم ،پر شدم، دوباره انسان شدم!
دوباره عاشق شدم، عاشق خیابانهایی که در خواب آزارم می داد، عاشق مردمانی که از زندگی مدام ناله می کردند، عاشق دختری که با دیازپام می خوابید، عاشق خاطره ای که زیر باران گمش کرده بودم.
ماندم، روحم آرام گرفت، آرزو کردم بمانم، آرزو کردم دستی، قلبی، لبخندی، برایم بجنگد، زندگی من جدالی میان رویاهایم و واقعیت بود و واقعیت تا رویا هایم دور .
می خواهم بمانم در شهری که نام مرا می داند، در کوه هایی که خدا را در آنجا لمس کردم، در فلسفه، در آهنگ های مبتذل و خوشی های ناخوش کننده، من این جهنم را عاشقانه می خواهم.
.
.
.
چند روزی به برگشتنم مانده
آخرین کارهایم را انجام می دهم
به فکر یه چمدان نو می افتم
به فکر چاپ عکس هایم که روی دیوار های خانه، مادرم را تسکین دهد
خا لی ام
خالی از عشق
خالی از عشق
.
.
.
من آماده ام
روزی اما راهی خوام یافت
راهی خوام یافت
راهی
راهی
من ایستاده اشک خواهم ریخت
مرا با شکستن کاری نیست !
یک روز می روم
آرام و آشنا تر از همه
برای بدرقه هیچ کس را نمی خواهم
تنها گاهی یک عکس، یک نوازش آرام انگشتان
روی چهره خندان من
به من خواهد گفت:
که خوشبخت بوده ام
یادم به خیر باد !
.
.
من هم می روم با این شعر که از دوران نوجوانی " حضور " است.
شاد باشید.
میخواستم تنهایی ام رو کم رنگ تر کنم، فیلم " پارک وی " رو دیدم. انقدر تنها بودم که شاید بی محتوا ترین فیلم هم آرامم می کرد، ولی این فیلم " مزخرف " بود و سر درد و سر درد.
بعد با یه دوستی حرف زدم، می گفت: تو این مدتی که تو اومدی همه خوش حالی هات، خوندن تمام خبر های ایران، وبلاگ های خوب و بد، گوش دادن به آهنگ های تکراری و و و یک کلمه " اینترنت " خلاصه می شه!!!
- من ۲۴ ساله از ایران دورم، تصور کن که ۲۴ سال اینجا بمونی و باز هم دنبال نشانه ای از زبان و مردمی بگردی که جایی " جاشون گذاشتی "...
*شاید راست می گفت، تصور من از تنهایی تصور کودکی است که هم بازی اش را گم کرده، باید این کودک قد راست کند،به بلوغ برسد، جوان رعنایی که شد، شاید حرفی برای زدن داشته باشد.
می دانم که در پس هر تصمیمی که می گیرم
لطف و اراده" تو" قرار دارد.
من تو را دوست دارم
و می خواهم " یک روز "
شاد و آزاد
به سوی نور تو باز گردم.
بیا و دیدگانم را به نوری روشن کن
در زمان ما
"عشق" همان نوزاد یک روزه ای است که در دستگاه می میرد
بیا و من را
از غریزه وجودت
از همان عشق نادیده و ناشنیده
از عادت های زنانگی ام
لبریز کن
من موهایم را شانه می زنم
صورتم را از رنگ ها می پوشانم
و لباس هایی می پوشم که از تمام عرف ها و قانون ها دور مانده
اینجا همه چیز یافت می شود
بوی عطر موجودات خانگی می آید
عطر خنک
لذت آور
و خواب آلود
مهمان نادیده و نیامده من
بیا این در ها، این پنجره، این خانه به روی تو باز است
تو درد مجسم شعور بی واسطه ای
و من، لبریز از آموخته ها، ناکامی ها و ناچشیده ها
سرخی سیب های رسیده به تو خوش آمد می گوید
و تو اسیر دیدن نادیده ها می شوی
راستی تو
از دیدنی ها که گذشتی
می روی ؟
من ولی ،خوبم
گاهی،
دلتنگ می شم
درست مثل ابر کوچیکی که
سهمش از آسمون، گوشه ایه
به یاد توام
توی لحظه هام
گاهی به رد پاهام نگاه می کنم
ولی باز هم سرم رو بالا می گیرم
و سهم من از زندگی
"رویاهام "می شه
که هنوز هستن !
پیش برو
با امید
بی خستگی
بی غم
به دستات فکر می کنم
و گاهی به دستی که تو بهش فکر می کنی
آخه زندگی همینه
خیلی دور ....خیلی نزدیک
دوستت دارم های من و تو
توی لحظه هام ،بدون حرکتی، می ایسته
همه چیز کم رنگ می شه
منو تو، هم
و فقط دایره ای از عشقی می مونه
که لحظه هایی
به کم رنگی های اطرافم
و به تو داشتم
من، فراموش می شم
و دایره می مونه.
۲۷/مهر/۸۵ به دوستی که یه جایی پشت زمان گمش کردم
من هم به "ناچار" به پرنده بودن تن دادم!
"تو" عقابی و من اما
کلاغ شده ام
.
.
.
من کلاغ شده ام
صبح های زود با صدای بلند گریه می کنم
و مردمان ساده در رختخواب هایشان
"نوید" یک روز بهتر را به خود می دهند!
When I am sitting at the door of a tavern
I, Ishtar the goddess
Am prostitute , mother ,wife, divinity
I am what people call life
Although you call it death
I am what people call low
Although you call it Delinquency
I am what you seek
and what you find
I am what you scattered
and the pieces you now gather up
eleven minutes ,paulo coelho
گوشه دور ترین میز چوبی رستوران نشستم و دارم به " سندو" نگاه می کنم، به غیر از قد و قواره، شباهتهای عجیبی بین رفتار های " سندو " و "محمود" موج می زنه!
اما جایی که من توش کار می کنم یه رستوران بزرگه که به خاطر موقعیت محلی، پیش خدمت های سکسی و پاستاش خیلی معروفه ، وقتی اولین بار پامو توی این دنیا گذاشتم به علت بلد نبودن زبان و نبودن حتی یک دوست و نداشتن هیچ فهم و درکی از فرهنگ و قوانین دنیای جدید، پرت شدم به اینجا!
حالا مدت ها از اون روز می گذره، من دیگه جزیی از این خانواده پر جمعیت شدم. بدون من جشنی انجام نمی شه، دوستان زیادی پیدا کردم و هر روز تمام طول و عرض اینجا رو پیروزمندانه طی می کنم !
وقتی که سال آخر دبیرستان بودم همیشه مادرم بهم می گفت که ساعت ۹ شب خونه باش! من هر وقت با دوست پسرم بیرون می رفتم ، صد تاصلوات نذر می کردم که یه وقت مادرم و اهل فامیل و آقایون محترم نظامی و انتظامی ما رو با هم بیرون نبینن ! وقتی سال آخر دانشگاه بودم هنوز همه اون خطرات بود ولی دیگه به این خاطر صلوات نمی فرستادم و مادرم هم ساعت ۱ شب بهم زنگ می زد که مادر جان شب زود بیا ...
من همیشه شرایط رو برای خودم بهتر کردم، وقتی از " ایران " اومدم بیرون بیشتر از هر آدمی شاید بهم خوش می گذشت، ولی ساختار غلط بود و حلقه های معیوب داشت به سرعت پیش می رفت!
به " سندو" گفتم که قرار دادم رو تغییر بده و منو جز حقوق آدمی زادی به حساب بیاره. بهم جواب داد کجا می خوای کار بهتر گیر بیاری، هر وقت بخوای کار داری و هر چی می خوای می خوری و از این شعار ها که ما تو این رستوران هیچ "تبعیضی" نداریم و "گی" نداریم و از این حرفا !
خودش می دونه که جای بهتر خیلی زیاده ! همون جوری که سرش تو حساب کتاب این بود که چه جوری برای سر آشپز رستوران رقیب جنوبی پول خرج کنه که موقع شلوغی آخر سال کارش رو ول کنه گفت: یک دلار بهت اضافه می کنم ولی به کسی نگو و...!
اینجا پر از تبعیض، آدم های زیادی هستن که از سر نداشتن اطلاعات و مشکلات با حقوق خیلی کمتر براش کار می کنن و کسایی هم هستن که سه برابر حقوق عادی رو می گیرن! ساختار اشتباهست و حلقه های معیوب داره به سرعت پیش می ره!
نمی دونم! باید گذاشت گذشت، از جایی که حتی اسمم رو بهم بخشیده ؟ یا باید موند جنگید و شرایط رو عوض کرد ؟ تکلیف بقیه چی می شه ؟ پناهنده های فقر، مهاجر های غیر قانونی و مذهبی های تند که هیچ جا جاشون نیست؟ اگه من برم کی بهشون دور از چشم" سندو "غذای مجانی می ده ؟من اینجا رو دوست دارم، پس تکلیف دوست داشتن چی می شه ؟
مشکل که غذا نیست، هست ؟
زن می گه: امسال هوا خیلی گرم تر از همیشه ست.
با تعجب نگاش می کنم و تمام مسیر خونه رو می دوم، بخاری کار نمی کنه، صدای گریه" کبوتری" از بخاری می یاد،بخاری رو روشن می کنم و بهش می چسبم.
صبح
صدای کبوتر قطع شده، تلفن مدام زنگ می خوره، لباسم به پوست تنم چسبیده و بوی گوشت سوخته می یاد!
آشپزخانه
تمام گوشت ها برای مهمانی شب سوخته.
بیمارستان
میزان سوختگی شدید است.
" گوشت ها به مجلس عزای کبوتر نمی رسد! "
.
.
.
شاید تاثیر " مواد " است نمی دانم !
صدای باد حتی، نا آشنا می نمود
لب هایم هنوز از بوسه هایت درد می کرد
" جنینم در نطفه مرد
آخ..کودکی نشد تا در آغوش تو جان دهد "
خطوط مبهم سایه ای پشت آن شیشه های بلند
بی توجه به نگاه های پر اشک
با شک آمده بود
لب هایم هنوز از بوسه هایت
لب هایم از بوسه هایت
زجر هایم را قورت می دهم
..چقدر کم داشتمت
روزی به آغوشت باز می گردم ؟
به آخرین نگاه های دزدیده ات نرسیده به خیابان ولی عصر ؟
شب است
چشمانم را می بندم
پتو را تا انتهای سرم می کشم
صدای عربده های مردی که صورتش را نمی شناسم
می خواهم گریه کنم
اینجا حریم مردانه ای ست
زنی، ظرافتی، بوی تند عطری، نمی یابم
" مرد " می شوم
شبیخون سیاهی را به قیچی می سپارم
و گریه نمی کنم
" صدای زنی ذر گوشم:
هنوز نطفه ایست، می خواهیش؟ "
باز هم جنین باز هم مرگ
کاش.. قرصی، پوششی، برای رهایی از عشق بود.
..دستهایت برای نوشتن شعر های زیبا
برای رنگ دادن به خطوط مرده
برای لمس بشریت
برای لمس زمان
برای لمس خداست
بار دگر آن دلبر عیّار مرا یافت
سرمست همی گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور، مرا دید
بگریختم از خانه خمّار، مرا یافت
بگریختنم چیست ؟ کز او جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت ؟
گفتم که: "در انبوهی شهرم که بیابد؟"
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده ! که آن غمزه غمّاز مرا جست
وی بخت ! که آن طرّه طراّر مرا یافت
از خون من به آثار به هر راه چکیده است
اندر پی من بود، به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تـانّی و بهنجار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت
از کتاب گزیده غزلیات شمس تبریزی
ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن ...
.
.
.
می خواستم بمانم
در شهری که نام مرا می دانست
می خواستم بمانم
.
.
.
تو شبیه آسمانی برای من
تو شبیه دریایی
تو شبیه خود دنیایی
اما تو یه رویایی
فقط یک رویا ...
امروز یه روز آفتابی و گرمه، بعد از تمام اون همه سرما شاید پوست تنم داره ذره ای گرما رو حس می کنه همه جا داره کم کم پر از شکوفه و گل می شه ولی "عید" نیست و اشکال این بهار اینه!
روزهای زیادی، پشت هم، از اومدنم به اینجا گذشت، من قلبم رو همراهم نیاوردم و بدون "قلب" زندگی می کنم ، به صدای حرکت چاقو روی صفحه چوبی گوش می دم و بوی لیموی تازه مستم می کنه، امروز باز میشه خورشید رو دید و به بازی طوطی ها خندید، اما من بدون قلب زندگی می کنم، من از اون چاه سیاهی که تو می گفتی نتونستم فرار کنم ، اون دو چشم سفید که تو می ترسیدی برنده نباشه هر بار گوشت تنم رو می جوید و به دنبال قلبم می گشت. اون دو چشم سفید پاهام رو ، استخوان های رو شانه هام رو که حالا بیشتر از قبل بیرون زده می خوره و با دستهاش با شهوانی ترین گوشه اندامش بازی می کنه.
امروز شراب خواهم نوشید،خط سیاهی درون چشمانم خواهم کشید، عطر محبوب تو را خواهم زد، موهای مشکی و بلندم رو روی شانه هایم خواهم ریخت و با لبخندی بر لب به سرای دیگری خواهم رفت.
امروز یه روز آفتابی و گرمه، پاهام رو برای همیشه از دست دادم، بدون قلب زندگی کردم، بدون قلب هزار باره عاشق شدم و بدون قلب از نبودن تو بیزار!
"خورشید "زخم هایم رو التیام بخشیده، نبودن تو را، درد کمرم رو که از نبودن پاهایم می سوزه، خورشید گرمم می کنه و اون چشمان سفید صدایی رو می شنوه که شاید شبیه صدای قلب منه !
شعر
خنده ای بود، دلپذیر
که ما را در کنار هم نگه داشت
آرام و معصوم متولد شدی
و آرام خواهی زیست ..
نهانی گینا
ـ حالا می خوای چی کار کنی ؟
می خوام باز هم عاشق بشم .ولی این بار، عاشق مردی که شعر ندونه.
تو می خوای چی کار کنی ؟
ـ من، من مدتی به استراحت نیاز دارم.
روزی
به مثابه یک درد، یک هراس، یک لذت
در تنت فرو خواهم آمد
آنگاه خواهی شکست
اشک خواهی ریخت
و من
نعره خواهم زد ...
شعر از گینا
.
.
.
پ.ن: از شب شدن نترس
قلبی که پر کشیده پر کشیده است !!!
دانه درخت شد
شکوفه "میوه "
او نیامد ...
آن سیب سبز تازه را
دست دیگری چیده بود!

تو در من جا ماندی
خندیدی
رفتی، آمدی، رفتی، آمدی
و رفتی ...
غمگین نبودم و شاد نیز
.
.
.
دلتنگت نمی شوم
تو در من جا مانده ای
در من شعر می گویی
با من چای می خوری
و به سرفه های خشک من
" می خندی "
.
.
.
با هم دنیا را پیاده راه می رویم
با آن آهنگ آرام، تند می رقصیم
با عشق تازه من می خوابیم
و یک لباس نو برای عروسی مادرم می خریم
.
.
.
تو رفته ای
به دنبالت نمی گردم
آخر تو در منی
.
.
.
می خندی
من مست می شوم
تو، نگرانم می شوی
و استفراغ هایم
پیراهن آبی ات را خراب می کند
.
.
.
هرگز نداشتنت را حس نکردم
تو در من زندگی کردی در مکرر یک تکرار
و روزی
آنقدر پیر شدی
که آرام در من مردی.
"آماسومانا " اسم دختری بود که چهار سال پیش به عنوان مستاجر قبولش کردم، دختر بیست و پنج ساله ای بود که هفده یا هجده ساله به نظر می رسید، اندام ظریفی داشت و صورتی مهربون که همه اجزای اون بهم می یومدن. از همون لحظه اول ازش خوشم اومد و اتاق کوچک پشت حیاط رو که مدت بود خالی بود، از من اجاره کرد.
آماسومانا کند حرف می زد، وقتی ازش پرسیدم که: از کجا اومدی؟ اسم کشوری رو گفت که هرگز نشنیده بودم. خیلی زود بدون اینکه مجبور بشه اسم ساده تری رو برای خودش انتخاب کنه، همه بهش میگفتن" آما" و شکایتی هم نداشت. همیشه لبخند زیبایی به لب داشت و با شیطنت خاصی که در وجودش بود سری تکون می داد و می رفت.
گاهی موسیقی آرامی رو با صدای گریه های بلند آما، از توی اتاقش می شنیدم، ولی هیچ وقت ازش چیزی نمی پرسیدم و این یه علت ساده داشت چون وقتی چهل سال پیش با مادرم به این کشور مهاجرت کرده بودم و دختر ده ساله ای بیشتر نبودم، اولین درسی که توی مدرسه یاد گرفتم، این بود که "در مورد زندگی کسی کنجکاوی نکن"و حالا که بیشتر عمرم رو اینجا گذروندم، فکر می کنم: بیشتر آدم های این شهر به این خاطر رنج دوری از سرزمینشون رو تحمل کردن، چون مجبور بودن بیش از حد برای همه رفتار هاشون به همه توضیح بدن!
آما، برای من تعریف کرد که: تو کشورش لیسانس اقتصاد گرفته و می خواد اینجا درسش رو ادامه بده ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا توی رستوران نزدیک خونه یه کار تمام وقت گرفت و تمام آخر هفته هارو هم تا نیمه های شب کار می کرد. روزها می گذشت، ما بعضی عصرها توی حیاط پشتی خونه می شستیم و با هم چایی و شیرینی خونگی می خوردیم و از هر دری حرف می زدیم، یکی از همون عصرها بهم گفت که، پسری که توی همون رستوران کار میکنه بهش پیشنهاد داده که بعد کار برن سینمایی که روبروی رستورانه، اون هم قبول کرده و توی سینما پسر آما رو می بوسه و بهش می گه که می خواد این لبها رو برای همیشه داشته باشه و از همون حرفهایی می زنه که همه مردها برای شروع می زنن، کلمات نانوشته ای که اکثر اوقات هم اونا رو به خواسته هاشون می رسونه!
تو یک روز بارونی پسرک رو آورد و به من معرفیش کرد، اون روز برای اولین بار حس کردم که دلم میخواد دختری مثل اون داشتم و نسبت به پسر هم حساس شده بودم! قوانین و آموخته هام رو کنار گذاشتم و تا می تونستم از پسر سوال کردم، اینکه اینجا به دنیا اومده بود، با پدر و مادری از دو کشور مختلف و دو دین مختلف که بعد ها هم پدر اونا رو ترک می کنه و از هجده سالگی خودش به تنهایی زندگی می کنه، موضوع هایی عادی بود، ولی حسی که پسر داشت و شبیه کشف دنیا بود، همون " جستجو " تو وجودش اونو متفاوت می ساخت.
به هر حال با هم دوست شدن و آما سعی می کرد زمان هایی پسرک رو خونه بیاره و به بهانه شامی یا ناهاری وقت بیشتری رو با من بگذرونن! "آما" خیلی باهوش بود و می دونم که احساس نیاز منو به خودش درک کرده بود!
"پسر"همیشه سوال هایی از زندگی گذشته "آما" می پرسید و اون با همون لبخند همیشگی که زیبایی اش رو صد چندان می کرد جواب هایی می داد که من همیشه مایل به دونستنش بودم، حتی یک روز نقشه کوچکی رو خرید که روی اون نقطه کوچکی رو که کشورش بود به ما نشون داد. گفت که کشورش رو خیلی دوست داره و مردمش اهل رقص و آواز و هنر و شعرن، گفت که خانوادش و دوستاش و پسری رو که عاشقش بوده رها کرده چون می خواسته خودش راه زندگی اش رو انتخاب کنه... پشت اون همه آرامشش روح سرکشی رو می دیدم که باعث شده بود هیچ وقت با کسی از کشورش، خانوادش یا حتی عشقش که تعریفش حتی، باعث حسادت پسرک می شد، ارتباطی نداشت، حرفی نمی زد و خبری نمی گرفت! اون در تمام مدت توی رستوران کار می کرد، بعضی شبها با پسر می خوابید و با صدای بلند گریه می کرد و همیشه باعث شادمانی من بود.
تا اون روز تلخ ، اون روز رو با تمام جزئیات به خاطر دارم، برای خودم بارها و بارها تکرارش کردم تا شاید بشه یه جایی یه قسمت هاییش رو عوض کرد ولی افسوس که زمان هیچ وقت به عقب نمیره. ساعت چهار بعد از ظهر بود، من با بی حوصلگی کانال های تلویزیون رو عوض می کردم و منتظر آما بودم که از سر کار برگرده و با هم به خرید بریم، اخبار تلویزیون تصاویری از یک جنگ داخلی رو نشون می داد که تعداد زیادی از مردم عادی توی یک کشور کوچیک قتل عام شده بودن، به تصاویر نگاه می کردم و سری تکون می دادم و حواسم به آما بود که موبایلش رو جواب نمی داد، چشمم به زیر نویس خبر افتاد، کشور آما بود.با وحشت نگاه می کردم، کشور آما بود، تعداد زیادی از مردم عادی کشته شده بودن و جنگ وحشیانه ادامه داشت. همه چی در لحظه اتفاق افتاد، آما قبل از اینکه من فرصت عکس العملی داشته باشم، کنارم ایستاده بود و به تصاویر نگاه می کرد، می خواستم تلویزیون رو خاموش کنم، بغلش کنم و باهاش گریه کنم ولی اون با لبخند نگاهم می کرد و می گفت: نمی یای برای خرید لباس بریم؟ می خواستم بهت زودتر بگم ولی صبر کردم تا امروز که بهت بگم که: من حالا بچه ای ازش دارم و طبق قوانین کشورم می خوام پدری قانونی داشته باشه! مدام با لبخند تکرار میکرد، لباس نویی می خواست برای روز دیدن "مادر پسر"، من نگاهش نمی کردم، مگه می خواست برگرده که قوانین کشورش براش مهم بود؟ فقط لبخند می زد و خیلی آروم بود، با هم رفتیم" آما "لباس صورتی کم رنگی خرید که رنگ چشماش رو روشن تر می کرد و صورتش رو شبیه مادرها، من در تمام اون مدت نتونستم در مورد موضوعی که پیش اومده بود حرفی بزنم، نگران بودم، ولی لبخندش به من اجازه گریه کردن نمی داد، اون شب برای اولین با منو بوسید و به اتاقش رفت و به اصرار های من که شب رو پیش من بمونه توجهی نکرد. تمام اون شب رو فکر کردم تا صبح باهاش صحبت کنم، اما نه صبح بعد نه هیچ صبح دیگه ای اثری از آما نبود، آما همون شب رفته بود بدون اینکه وسیله ای همراهش ببره، اون رفته بود با اوراقی که در اون اسمش "آماسومانا" بود و بهش هویت کشوری رو می داد که مردمش قتل عام شده بودن.اون رفته بود با جنینی که با خودش حمل می کرد.
تلاش های من برای پیدا کردنش بی نتیجه موند، الان ماهها گذشته و من می تونم اونو به یاد بیارم بدون اینکه گریه کنم، به اتاقش دست نزدم، گاهی از جلوی رستوران که رد می شم، پسر رو می بینم که از دور برام دست تکون می ده ولی هیچ وقت از آما نمی پرسه، عصرها پشت حیاط می شینم به اتاق آما خیره می شم شیرینی رو به زحمت قورت میدم، لبخند تلخی میزنم و آرزو می کنم که آما با فرزندش در کنار خانوادش زنده باشه حتی در کشوری که هنوز جنگ تموم نشده.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، موجود بی وزنی بودم که توی فضا معلق مونده و هیچ جاذبه ای، حتی چشمان وسوسه آمیز تو نمی تونه برش گردونه. بار اولی بود که می دیدمش، اون اسم منو نپرسید و من هم اسمش رو نمی دونستم ،حتی مست نبودم و شب قبلی رو که با هم گذرونده بودیم فراموش نکرده بودم.
هیچ لحظه جادویی وجود نداشت، نه دستانی داشت نوازشگر تر از دستان تو نه سینه ای پر مهر! بدون بوسه ای، بدون عشق بازی، وحشیانه با هم خوابیدیم و من توی اون خلسه و برهوت فقط دردی رو حس کردم که جنون آمیز به من لذت می بخشید، روی زمین سردی که دراز کشیده بودم ارضا شدم، از تحقیری که در هم خوابگی ام حس کردم لذت بردم و عشق به تو رو برای لحظه هایی فراموش کردم.
بعد از رفتنش، از اون، جز کبودی های تنم هیچ چیز به خاطر ندارم، کبودی ها کم رنگ و کم رنگ تر می شن و محو و دور از خاطر من میرن، به تو دوباره و دوباره فکر می کنم و به پسر زیبایی که از تو دارم،به موهای فرفریش، به صورت کوچیکش که می شه کودکی تو رو در اون مجسم کرد و به لحن بوسه های تو ...
احساسم به تو هیچ تغییری نکرده، امروز صبح دوباره زندگی عادی ام رو از سر گرفتم، لباس مرتبی پوشیدم، تو دوبار به من زنگ زدی تا مطمئن باشی که به موقع به برنامه جشن پسرمون در مهد کودک می رسم و من باز گشتم.
فکر می کنم که وقتی شب بهم میگی: خوب تعریف کن ببینم چه کردی این کاغذ رو بهت میدم. لرزش آرومی از تنم می گذره چشم هام رو می بندم و باز می کنم و دوباره به دوردست ها خیره می شم.
با کلمات، فریب نده!
وقتی،
نیستی،
تا با بوسه هایت
مرا به من باز پس دهی.
می خواهم زیباترین لباسم را بپوشم
از حریر سرخ
تا
در میان جمع
برقصم
و مست و خنده زنان
مردان را ،
به اسارت چشمان خویش در آورم !