تبليغاتX
نهانی
خواهان عشقی ام که به تو دارم

نه خواهان تو

نه

نه

"نه خواهان تو نیستم"

خواهان عشقی ام که به تو دارم

 

 

 

.دلم میخواد یه جای آروم ،برام یه غریبه حتی ، شعر " مسافر " سهراب رو بخونه ، و من کمی بخوابم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:6  توسط نهانی   | 

دیگر قصه بر سر دلتنگی من و

بی مهری تو نیست،

قصه بر سر خاکی است که

در "خون" فرو می رود

و من

جز نظاره گری" دور"

"هیچ" نیستم !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط نهانی   | 

دلم کودکی می خواهد که درونم رشد کند

آرام به این دنیا بی یا ید

 چشم هایش شبیه چشم های تو باشد

ولی مثل تو " مرا درآن صبح سرد ترک نکند "  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:10  توسط نهانی   | 

"مرگ" در یک قدمی ام نشسته

هی می زنمش ، می گویم: برو برو

نمی رود

بلند می خندد . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط نهانی   | 

به دنبال " تعادل " می گردم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:12  توسط نهانی   | 

تمام روز هایی که می توانستم با تو باشم از دست دادم

تمام روزهایی که می توانم با تو باشم

از دست می دهم .

تمام زندگی ام پر از حسرت شده است

خدایا کمی آرامم کن . باز آتشم باز سرابم باز خوابم .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:13  توسط نهانی   | 

یک جایی،یک روزی، دلم دوباره برات تنگ شد. بعد این همه سال نداشتنت ، ندیدنت، بعد این همه سال دلبسته آدم های دیگه شدن و باز هم به خاطره تو و باران برگشتن. سکوت کردم ، نمی تونم حتی گریه کنم، تو را می خواهم همه طلبم همه طلبم . آه خدایا تو نمی خواستی من هیچ را بیشتر از تو بخواهم تو نمی خواستی .. من به خاطر تو خدایا از عشقم به همه آدم ها و کشورم گذشتم ، از همه چیز و همه کس ... من خودم را قربانی کردم ولی خدایا ، گاهی گاهی ...دلم از صبوری باز می ایستد ...توان ایستادنم نیست امشب .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط نهانی   | 

صفحه کاغذ قرمز شد

از خونهایی  که از دستانم می چکید

از دستانی که تو دوست می داشتی

صفحه کاغذ سفید شد

از اشکی که از چشمانم باریده بود

از چشمانی که تو را فراموش کرد !

.

دلم گرم است

گرم است

از عشقی که نمی دانم به کیست !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 7:2  توسط نهانی   | 

یاد اون سالی افتادم که برادرم یه کادو گذاشت جلوی آیینه و برای همیشه از خونه من تو تهران به خونه مادری برگشت ، بعد من اومدم به این شهر دور و اون رفت جایی دیگه و تنهایی سرنوشت ما شد.

بعد این همه سال گریه ام گرفت ، نه از مهاجرت خودم نه از مهاجرت اون حتی

از رفتن اون روزش

 

آزادی

آزادی

برای تو قیمت زیادی دادم

آیا ارزشش را داشتی ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:46  توسط نهانی   | 

می خواهم برایت شعری عاشقانه بنویسم

از حلقه عشقی که میان ما شکست

و در آن روز که تو را با رخت داماد وار

و لبخند زیبایت  

تصور می کنم

شعر را برایت بخوانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:37  توسط نهانی   | 

در آخرین لحظه های فرو رفتن و شکستن

ایستادم با نوازش نوری که به آرامی بر پلک هایم می رقصید

 با وقار خندیدم

هرگز دیگر از آن ترس های  فرو رفتن

از  آن حمله های موهوم و تاریک

نخواهم نوشت

آن سایه ها که بیایند

نخواهم ، نخواهم نوشت

آرام در چاه خود فرو خواهم رفت  

به روشنایی سیگار خیره خواهم شد  

شاید که  آن روز گرم را به یاد آوردم

اگر ایستادم

آن وقت باز خواهم نوشت

از آن لحظه های ......خوب  

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 6:38  توسط نهانی   | 

"ترس" ره گم کرده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:52  توسط نهانی   | 

ـ به آفتاب نگاه می کنم

ـ به صدایی که سه تار را به آرامی مینوازد گوش می دهم 

ـ نمی دانم دلتنگ چه کسی باشم

من مرده ام ؟؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 7:9  توسط نهانی  

ما چهار نفریم که با هم زندگی می کنیم

من،من،آن و او

به "آن" عاشقی می کنم

با "او" به اندامم لذت می بخشم

به "من " قول می دهم که به گذشته دل نبندم

به "من"دیگرم یاد می دهم که به آینده چشم ندوزد

ما چهار نفر در سه بدن زندگی می کنیم

"او" و "آن" نه یکدگر را می شناسند، نه "من" را نه" من" را !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 5:22  توسط نهانی   | 

تو با آن عقابان دیگر عشق بازی و

منِ کلاغ دلبسته ام به گنجشککی زخمی

خاطره تو امّا

گاهی، عذابم می دهد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:57  توسط نهانی   | 

صدای تند باران بر شیشه اتاق

تنهایی ام در گوشتم فرو می رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:5  توسط نهانی   | 

قصه به پایان رسید

نترسیدم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:2  توسط نهانی   | 

دستانش

درختانی را عاشق است

که با "باد"

بی حوصله

می رقصند !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:47  توسط نهانی   | 

نگاهش در نگاهم ماند

آرام بوسیدمش

.

.

.

گریست .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 4:58  توسط نهانی   | 

زندگی برایم یک جنگ ابدی بود. یک عطش دائمی برای عاشق شدن و مخالف جریان آب شنا کردن. زندگی برایم رفتن در آتش و زنده باز گشتن. سوختن و سوختن و رنجیدن و لبخند زدن . زندگی برایم بر خلاف "من" گام بر داشتن . زندگی برایم لذت بردن از یک رنج دائمی، دور شدن دور شدن و گوش ندادن بود.

از خودم می ترسم، از روحم و تنم، مهار نشدنی و جنگجو.

خودم را دوست دارم،تنهایی ام و آرزوهایم را

زندگی برایم ایمان است و امید به آنکه بقا می یابم از من  از من ........

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 6:10  توسط نهانی   | 

کم بو دم

کم شدم !

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:12  توسط نهانی  

در قلبم

کودکی می گرید، دلتنگ از نداشتن تو

 در روحم

زنی رشد می کند

می ترواد

و می خندد ، از درد

باش با من

بوسه هایی

دستهایی، تنم را می لرزاند

و خاطراتی دخترکی را می خواند

که از دوری سرزمینی ، می گریست

من دیگر نه آن کودکم

نه آن دخترک

نه آن زن

من خاطره ای بی وزنم

در برزخی  دور

شهرش را می خواند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:51  توسط نهانی  

کاش بر روی زمین جایی بود !
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:36  توسط نهانی  

به دنبال خودم می گردم

و باز هم در جنگی تن به تن، می خواهم تو را به خاک بسپارم !!

آیا پیروز می شود این دلم ؟؟؟

پیروز می شود این د ل م ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 5:13  توسط نهانی  

کمی آرام ترم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:14  توسط نهانی  

میل عجیبی به گریستن داشتم، اما موسیقی تند، با آن همه حجمش، بر سرم هجوم  آورد و غم هایم را دمی  برد، ناخودآگاه بلند می شدم، می رقصیدم، در حالیکه آرزو می کردم کاش بتوانم اندکی گریه کنم !

از صحنه رقص فرار کردم، سوار قطار شدم، می خواستم گریه کنم، از انعکاس تصویر زیبایی ام در تاریکی قطار دیوانه شدم! سرمست از دیوانگی خویش، فکر می کردم که از اندیشه های ناگوار و خاطرات سرد رهایی می یابم. پس به دیوانگی پناه دادم و از هر زمانی برای نمایش آن استفاده می کردم.

دیوانگی برایم خون و سرما ارمغان آورد و اندکی هم ترحم!

پسرک ناخن های مشکی، لبان مشکی و چشمان مشکی داشت، میل عجیبی به گریستن داشتم، و او سعی می کند تا  مرا از زندان تن رها سازد! مرا از دیوانگی می گیرد و به بیزاری می کشاند!

...

تاریکی غوغا می کرد، می خواستم گریه کنم ، دستانم به سراغم آمدند، می خواستند به زور لذتی به تنم بدهند، دستانم درد می گیرد، تنم اما لذت را نمی پذیرد، از برزخ به دوزخ رفتم و از شب به صبح !

میل عجیبی به نوشتن حس می کنم، زندگی نامه نویسندگان مشهور را می خوانم و سن آنها را وقتی اولین کتابشان به موفقیت رسیده است با دستانم می شمارم و سن خود را حساب می کنم، به خودم می گویم به تحصیلات در زمینه ادبیات نیاز داری و خوابم می برد.

عصر است، تمام روز را خوابیده ام، باران شدیدی می بارد ، خانه سرد است، با زحمت بسیار از جایم بلند می شوم و قدم بر پاهای یخ زده ام می گذارم،در را باز می کنم ، باید بیرون سیگار بکشم،سرما قبل از سیگار کشیدن مرا می کشد، با پتو بیرون می روم، گرمایی صورتم را می پوشاند،گربه همسایه ست  که چنگال هایش صورتم را خراش داده بود !

به صورتم نگاه می کنم، به لبهایم، به کارت کوچک معذرت خواهی از طرف همسایه، دلم سوپ گرم می خواهد،هنوز میل عجیبی به گریستن  دارم.

 

    

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط نهانی  

در انتهای پاهای من

 ریشه هایی روییده اند

که در عشق تو زندگی می کنند

به آنها

فرمان "مرگ" نده !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط نهانی  

پناهم کو، کو، کو ؟

ناهم، کو ؟

هم، کو؟

پناهم ناهم پناهی ناهی ی ی ی ی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22  توسط نهانی  

خسته ام از مجاز ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:47  توسط نهانی  

 

نه خبری سرد از تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:53  توسط نهانی  

ساعت ها گریه کردم

جیغ زدم بر سر دنیا

دلم تنگ شد برای همه چیز و همه کس

.

.

.

شکستم

.

.

.

به دنبال نیمه هایم می گردم

به دنبال دلم، چشمانم، دستم

نه نه

منطقم را نمی خواهم" همیشه آزارم می دهد"

کاش پیدایش نکنم من

کاش پیدایش نکنم

.

.

.

هوا خیلی سرده

من خیلی تنهام

دلم یه بغل می خواد

.

.

.

می خوام بیشتر بفهمم

بخونم

برقصم

می خوام راهی پیدا کنم که بر گردم

.

.

.

چرا گریه می کنی دخترک

پا شو

همیشه راهی هست

همیشه راهی بود

راهی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:36  توسط نهانی  

من در راهم

می دانی؟

می دانی ؟

می دانی ؟

 

پ .ن :من سالهات که بر خلاف خودم می دوم  !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط نهانی  

 

هیچ تلاشی برای نگه داشتنم نمی کنه

هر وقت که می گم : من این خاک رو عاشقانه دوست دارم

با تعجب نگام می کنه و می گه : برو

.

رفتن و دل کندن جزئی از زندگی من ست

جزئی از زندگی

ولی سهم من از "ماندن " ؟

.

هیچ کس بهم نمی گه بودنت ارزش بیشتری از نبودنت داره

.

جز تو

تو فقط اشک می ریزی و می گی روزهای سختی بی من داشتی

دلم گرم می شه با اشک هات

از عشقی که سهم زندگی من نبود !

و

می روم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط نهانی  

چشمهایم را می بندم

شاید مرگ ، تنم را

با لذتی ، گرم سازد .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:49  توسط نهانی  

کاش در آغوشم کشی

می خواهم در آتش وجودت

آرام بسوزم

آرام بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:6  توسط نهانی  

از خودم دورم

تا خودم نزدیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 8:45  توسط نهانی  

ای کاش

مهلتی

برای یافتنت

برای داشتنت بود !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط نهانی  

به ایرانم آمدم، بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، دوستانم که دیگر آدم های سابق نبودند، نگاه هایی که هنوز منتظرم بودند، پر شدم، خالی شدم ،پر شدم، دوباره انسان شدم!

دوباره عاشق شدم، عاشق خیابانهایی که در خواب آزارم می داد، عاشق مردمانی که از زندگی مدام ناله می کردند، عاشق دختری که با دیازپام می خوابید، عاشق خاطره ای که زیر باران گمش کرده بودم.

ماندم، روحم آرام گرفت، آرزو کردم بمانم، آرزو کردم دستی، قلبی، لبخندی، برایم بجنگد، زندگی من جدالی میان رویاهایم و واقعیت بود و واقعیت تا رویا هایم دور .

می خواهم بمانم در شهری که نام مرا می داند، در کوه  هایی که خدا را در آنجا لمس کردم، در فلسفه، در آهنگ های مبتذل و خوشی های ناخوش کننده، من این جهنم را عاشقانه می خواهم.  

.

.

.

چند روزی به برگشتنم مانده

آخرین کارهایم را انجام می دهم

به فکر یه چمدان نو می افتم

به فکر چاپ عکس هایم که روی دیوار های خانه، مادرم را تسکین دهد

خا لی ام

خالی از عشق

خالی از عشق

.

.

.

من آماده ام

روزی اما راهی خوام یافت

راهی خوام یافت

راهی

راهی

من ایستاده اشک خواهم ریخت

مرا با شکستن کاری نیست !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط نهانی  

 

یک روز می روم

آرام و آشنا تر از همه

برای بدرقه هیچ کس را نمی خواهم

تنها گاهی یک عکس، یک نوازش آرام انگشتان

روی چهره خندان من

به من خواهد گفت:

که خوشبخت بوده ام

یادم به خیر باد !

.

.

من هم می روم با این شعر که از دوران نوجوانی " حضور " است.

شاد باشید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 4:4  توسط نهانی  

خدایا

می دانم که در پس هر تصمیمی که می گیرم

لطف و اراده" تو" قرار دارد.

من تو را دوست دارم

و می خواهم " یک روز "

شاد و آزاد

به سوی نور تو باز گردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:31  توسط نهانی   | 

او " نه" می گوید

او همیشه " نه " می گوید .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17:14  توسط نهانی   | 

مهمان نادیده و نیامده من

بیا و دیدگانم را به نوری روشن کن

در زمان ما

"عشق" همان نوزاد یک روزه ای است که در دستگاه می میرد

بیا و من را

از غریزه وجودت

از همان عشق نادیده و ناشنیده

از عادت های زنانگی ام

لبریز کن

 من موهایم را شانه می زنم

صورتم را از رنگ ها می پوشانم

و لباس هایی می پوشم که از تمام عرف ها و قانون ها دور مانده

اینجا همه چیز یافت می شود

بوی عطر موجودات خانگی می آید

عطر خنک

لذت آور

و خواب آلود

مهمان نادیده و نیامده من

بیا این در ها، این پنجره، این خانه به روی تو باز است

تو درد مجسم شعور بی واسطه ای

و من، لبریز از آموخته ها، ناکامی ها و ناچشیده ها

سرخی سیب های رسیده به تو خوش آمد می گوید

و تو اسیر دیدن نادیده ها می شوی

راستی تو

از دیدنی ها که گذشتی

می روی ؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط نهانی   | 

روزها می گذره پشت هم

من ولی ،خوبم

گاهی،

دلتنگ می شم

درست مثل ابر کوچیکی که

سهمش از آسمون، گوشه ایه

به یاد توام

توی لحظه هام

گاهی  به رد پاهام  نگاه می کنم

ولی باز هم سرم رو بالا می گیرم

و سهم من از زندگی

"رویاهام "می شه

که هنوز هستن !

پیش برو

با امید

بی خستگی

بی غم

به دستات فکر می کنم

و گاهی به دستی که تو بهش فکر می کنی

آخه زندگی همینه

خیلی دور ....خیلی نزدیک

دوستت دارم های من و تو

توی لحظه هام ،بدون حرکتی، می ایسته

همه چیز کم رنگ می شه

منو تو، هم

و فقط دایره ای از عشقی می مونه

که لحظه هایی

به کم رنگی های اطرافم

 و به تو داشتم

من، فراموش می شم

و دایره می مونه.

 

۲۷/مهر/۸۵ به دوستی که یه جایی پشت زمان گمش کردم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 7:14  توسط نهانی   | 

تو پرنده شدی و رفتی،

من هم به "ناچار" به پرنده بودن تن دادم!

"تو" عقابی و من اما

کلاغ شده ام

.

.

.

من کلاغ شده ام

صبح های زود با صدای بلند گریه می کنم

و مردمان ساده در رختخواب هایشان

"نوید" یک روز بهتر را به خود می دهند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 6:45  توسط نهانی   | 

گوشه دور ترین میز چوبی رستوران نشستم و دارم به " سندو" نگاه می کنم، به غیر از قد و قواره، شباهتهای  عجیبی بین رفتار های " سندو " و "محمود" موج می زنه!

اما جایی که من توش کار می کنم یه رستوران بزرگه که به خاطر موقعیت محلی، پیش خدمت های سکسی و پاستاش خیلی معروفه ، وقتی اولین بار پامو توی این دنیا گذاشتم به علت بلد نبودن زبان و نبودن  حتی یک دوست و نداشتن هیچ فهم و درکی از فرهنگ و قوانین دنیای جدید، پرت شدم به اینجا!

حالا  مدت ها از اون روز می گذره، من دیگه جزیی از این خانواده پر جمعیت شدم. بدون من جشنی انجام نمی شه، دوستان زیادی پیدا کردم و هر روز تمام طول و عرض اینجا رو  پیروزمندانه طی می کنم !

وقتی که سال آخر دبیرستان بودم همیشه مادرم بهم می گفت که ساعت ۹ شب خونه باش! من هر وقت با دوست پسرم بیرون  می رفتم ، صد تاصلوات نذر می کردم که یه وقت مادرم و اهل فامیل و آقایون محترم نظامی و انتظامی ما رو با هم بیرون نبینن !  وقتی سال آخر دانشگاه بودم هنوز همه اون خطرات بود ولی دیگه به این خاطر صلوات نمی فرستادم و مادرم هم ساعت ۱  شب بهم زنگ می زد که مادر جان شب زود بیا ...

من همیشه شرایط رو برای خودم بهتر کردم، وقتی از " ایران " اومدم بیرون بیشتر از هر آدمی شاید بهم خوش می گذشت، ولی ساختار غلط بود و حلقه های معیوب داشت به سرعت پیش می رفت!

به " سندو" گفتم که قرار دادم رو تغییر بده و منو جز حقوق آدمی زادی به حساب بیاره. بهم جواب داد کجا می خوای کار بهتر گیر بیاری، هر وقت بخوای کار داری  و هر چی می خوای می خوری و از این  شعار ها که ما تو این رستوران  هیچ "تبعیضی" نداریم و "گی" نداریم و از این حرفا !

 خودش  می دونه که جای بهتر خیلی زیاده ! همون جوری که سرش تو حساب کتاب این بود که چه جوری برای سر آشپز رستوران رقیب  جنوبی پول خرج کنه که موقع شلوغی آخر سال  کارش رو ول کنه گفت: یک دلار بهت اضافه می کنم ولی به کسی نگو و...!

اینجا  پر از تبعیض، آدم های زیادی هستن که از سر نداشتن اطلاعات و مشکلات با حقوق خیلی کمتر براش کار می کنن و کسایی هم هستن که سه برابر حقوق عادی رو می گیرن! ساختار اشتباهست و حلقه های معیوب داره به سرعت پیش می ره!

نمی دونم! باید گذاشت  گذشت، از جایی که حتی اسمم رو بهم بخشیده ؟ یا باید موند جنگید و شرایط رو عوض کرد ؟ تکلیف بقیه چی می شه ؟ پناهنده های فقر، مهاجر های غیر قانونی و مذهبی های تند که هیچ جا جاشون نیست؟ اگه من برم کی بهشون دور از چشم" سندو "غذای مجانی می ده ؟من اینجا رو دوست دارم، پس تکلیف دوست داشتن چی می شه ؟ 

مشکل که غذا نیست، هست ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:18  توسط نهانی   | 

 

زن می گه: امسال هوا خیلی گرم تر از همیشه ست.

با تعجب نگاش می کنم و تمام مسیر خونه رو  می دوم، بخاری کار نمی کنه، صدای گریه" کبوتری" از بخاری می یاد،بخاری رو روشن می کنم و بهش می چسبم.

صبح

صدای کبوتر قطع شده، تلفن مدام زنگ می خوره، لباسم به پوست تنم چسبیده و بوی گوشت سوخته می یاد!

 

آشپزخانه

تمام گوشت ها برای مهمانی شب سوخته.

 

بیمارستان

  میزان سوختگی شدید است.

 

" گوشت ها به مجلس عزای کبوتر نمی رسد! "

.

.

.

شاید تاثیر " مواد " است نمی دانم !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:41  توسط نهانی   | 

 سرد بود

 صدای باد حتی، نا آشنا می نمود

لب هایم هنوز از بوسه هایت درد می کرد

 " جنینم در نطفه مرد

 آخ..کودکی نشد تا در آغوش تو جان دهد "

خطوط مبهم سایه ای پشت آن شیشه های بلند

بی توجه به نگاه های پر اشک

با شک آمده بود

لب هایم هنوز از بوسه هایت

لب هایم از بوسه هایت  

زجر هایم را قورت می دهم

..چقدر کم داشتمت

روزی به آغوشت باز می گردم ؟

به آخرین نگاه های دزدیده ات نرسیده به خیابان ولی عصر ؟

شب است

چشمانم را می بندم

پتو را تا انتهای سرم می کشم

صدای عربده های مردی که صورتش را نمی شناسم

می خواهم گریه کنم

اینجا حریم مردانه ای ست

زنی، ظرافتی، بوی تند عطری، نمی یابم

" مرد " می شوم  

شبیخون سیاهی را به قیچی می سپارم

و گریه نمی کنم

" صدای زنی ذر گوشم:

هنوز نطفه ایست، می خواهیش؟ "

باز هم جنین باز هم مرگ

کاش.. قرصی، پوششی، برای رهایی از عشق بود.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 4:43  توسط نهانی   | 

دریاچه گهر مرداد 1384

..دستهایت برای نوشتن شعر های زیبا

برای رنگ دادن به خطوط مرده

برای لمس بشریت

برای لمس زمان

برای لمس خداست  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 6:34  توسط نهانی   | 

عکس به تمامی & جزیره فلیپ 2006

بار دگر آن دلبر عیّار مرا یافت

سرمست همی گشت به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور، مرا دید

بگریختم از خانه خمّار، مرا یافت

بگریختنم چیست ؟ کز او جان نبرد کس

پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت ؟

گفتم که: "در انبوهی شهرم که بیابد؟"

آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت

ای مژده ! که آن غمزه غمّاز مرا جست

وی بخت ! که آن طرّه طراّر مرا یافت

از خون من به آثار به هر راه چکیده است

اندر پی من بود، به آثار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان

آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت

آن کس که به گردون رود و گیرد آهو

با صبر و تـانّی و بهنجار مرا یافت

امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار

کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت

 

 

از کتاب گزیده غزلیات شمس تبریزی   

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 7:15  توسط نهانی   | 

ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی

خاک آن را غرق بوی نسترن کن ...

.

.

.

می خواستم بمانم

در شهری که نام مرا می دانست

می خواستم بمانم

.

.

.

تو شبیه آسمانی برای من

تو شبیه دریایی

تو شبیه خود دنیایی

اما تو یه رویایی

فقط یک رویا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:44  توسط نهانی   |