نه خواهان تو
نه
نه
"نه خواهان تو نیستم"
خواهان عشقی ام که به تو دارم
.دلم میخواد یه جای آروم ،برام یه غریبه حتی ، شعر " مسافر " سهراب رو بخونه ، و من کمی بخوابم!
بی مهری تو نیست،
قصه بر سر خاکی است که
در "خون" فرو می رود
و من
جز نظاره گری" دور"
"هیچ" نیستم !
آرام به این دنیا بی یا ید
چشم هایش شبیه چشم های تو باشد
ولی مثل تو " مرا درآن صبح سرد ترک نکند "
هی می زنمش ، می گویم: برو برو
نمی رود
بلند می خندد .
تمام روزهایی که می توانم با تو باشم
از دست می دهم .
تمام زندگی ام پر از حسرت شده است
خدایا کمی آرامم کن . باز آتشم باز سرابم باز خوابم .
یک جایی،یک روزی، دلم دوباره برات تنگ شد. بعد این همه سال نداشتنت ، ندیدنت، بعد این همه سال دلبسته آدم های دیگه شدن و باز هم به خاطره تو و باران برگشتن. سکوت کردم ، نمی تونم حتی گریه کنم، تو را می خواهم همه طلبم همه طلبم . آه خدایا تو نمی خواستی من هیچ را بیشتر از تو بخواهم تو نمی خواستی .. من به خاطر تو خدایا از عشقم به همه آدم ها و کشورم گذشتم ، از همه چیز و همه کس ... من خودم را قربانی کردم ولی خدایا ، گاهی گاهی ...دلم از صبوری باز می ایستد ...توان ایستادنم نیست امشب .
از خونهایی که از دستانم می چکید
از دستانی که تو دوست می داشتی
صفحه کاغذ سفید شد
از اشکی که از چشمانم باریده بود
از چشمانی که تو را فراموش کرد !
.
دلم گرم است
گرم است
از عشقی که نمی دانم به کیست !
بعد این همه سال گریه ام گرفت ، نه از مهاجرت خودم نه از مهاجرت اون حتی
از رفتن اون روزش
آزادی
آزادی
برای تو قیمت زیادی دادم
آیا ارزشش را داشتی ؟؟؟؟
از حلقه عشقی که میان ما شکست
و در آن روز که تو را با رخت داماد وار
و لبخند زیبایت
تصور می کنم
شعر را برایت بخوانم .
ایستادم با نوازش نوری که به آرامی بر پلک هایم می رقصید
با وقار خندیدم
هرگز دیگر از آن ترس های فرو رفتن
از آن حمله های موهوم و تاریک
نخواهم نوشت
آن سایه ها که بیایند
نخواهم ، نخواهم نوشت
آرام در چاه خود فرو خواهم رفت
به روشنایی سیگار خیره خواهم شد
شاید که آن روز گرم را به یاد آوردم
اگر ایستادم
آن وقت باز خواهم نوشت
از آن لحظه های ......خوب
ـ به صدایی که سه تار را به آرامی مینوازد گوش می دهم
ـ نمی دانم دلتنگ چه کسی باشم
من مرده ام ؟؟
من،من،آن و او
به "آن" عاشقی می کنم
با "او" به اندامم لذت می بخشم
به "من " قول می دهم که به گذشته دل نبندم
به "من"دیگرم یاد می دهم که به آینده چشم ندوزد
ما چهار نفر در سه بدن زندگی می کنیم
"او" و "آن" نه یکدگر را می شناسند، نه "من" را نه" من" را !!
منِ کلاغ دلبسته ام به گنجشککی زخمی
خاطره تو امّا
گاهی، عذابم می دهد !
تنهایی ام در گوشتم فرو می رود.
نترسیدم !
درختانی را عاشق است
که با "باد"
بی حوصله
می رقصند !
آرام بوسیدمش
.
.
.
گریست .
از خودم می ترسم، از روحم و تنم، مهار نشدنی و جنگجو.
خودم را دوست دارم،تنهایی ام و آرزوهایم را
زندگی برایم ایمان است و امید به آنکه بقا می یابم از من از من ........
کم شدم !
کودکی می گرید، دلتنگ از نداشتن تو
در روحم
زنی رشد می کند
می ترواد
و می خندد ، از درد
باش با من
بوسه هایی
دستهایی، تنم را می لرزاند
و خاطراتی دخترکی را می خواند
که از دوری سرزمینی ، می گریست
من دیگر نه آن کودکم
نه آن دخترک
نه آن زن
من خاطره ای بی وزنم
در برزخی دور
شهرش را می خواند !
و باز هم در جنگی تن به تن، می خواهم تو را به خاک بسپارم !!
آیا پیروز می شود این دلم ؟؟؟
پیروز می شود این د ل م ؟؟؟
از صحنه رقص فرار کردم، سوار قطار شدم، می خواستم گریه کنم، از انعکاس تصویر زیبایی ام در تاریکی قطار دیوانه شدم! سرمست از دیوانگی خویش، فکر می کردم که از اندیشه های ناگوار و خاطرات سرد رهایی می یابم. پس به دیوانگی پناه دادم و از هر زمانی برای نمایش آن استفاده می کردم.
دیوانگی برایم خون و سرما ارمغان آورد و اندکی هم ترحم!
پسرک ناخن های مشکی، لبان مشکی و چشمان مشکی داشت، میل عجیبی به گریستن داشتم، و او سعی می کند تا مرا از زندان تن رها سازد! مرا از دیوانگی می گیرد و به بیزاری می کشاند!
...
تاریکی غوغا می کرد، می خواستم گریه کنم ، دستانم به سراغم آمدند، می خواستند به زور لذتی به تنم بدهند، دستانم درد می گیرد، تنم اما لذت را نمی پذیرد، از برزخ به دوزخ رفتم و از شب به صبح !
میل عجیبی به نوشتن حس می کنم، زندگی نامه نویسندگان مشهور را می خوانم و سن آنها را وقتی اولین کتابشان به موفقیت رسیده است با دستانم می شمارم و سن خود را حساب می کنم، به خودم می گویم به تحصیلات در زمینه ادبیات نیاز داری و خوابم می برد.
عصر است، تمام روز را خوابیده ام، باران شدیدی می بارد ، خانه سرد است، با زحمت بسیار از جایم بلند می شوم و قدم بر پاهای یخ زده ام می گذارم،در را باز می کنم ، باید بیرون سیگار بکشم،سرما قبل از سیگار کشیدن مرا می کشد، با پتو بیرون می روم، گرمایی صورتم را می پوشاند،گربه همسایه ست که چنگال هایش صورتم را خراش داده بود !
به صورتم نگاه می کنم، به لبهایم، به کارت کوچک معذرت خواهی از طرف همسایه، دلم سوپ گرم می خواهد،هنوز میل عجیبی به گریستن دارم.
ریشه هایی روییده اند
که در عشق تو زندگی می کنند
به آنها
فرمان "مرگ" نده !
ناهم، کو ؟
هم، کو؟
پناهم ناهم پناهی ناهی ی ی ی ی
نه خبری سرد از تو
جیغ زدم بر سر دنیا
دلم تنگ شد برای همه چیز و همه کس
.
.
.
شکستم
.
.
.
به دنبال نیمه هایم می گردم
به دنبال دلم، چشمانم، دستم
نه نه
منطقم را نمی خواهم" همیشه آزارم می دهد"
کاش پیدایش نکنم من
کاش پیدایش نکنم
.
.
.
هوا خیلی سرده
من خیلی تنهام
دلم یه بغل می خواد
.
.
.
می خوام بیشتر بفهمم
بخونم
برقصم
می خوام راهی پیدا کنم که بر گردم
.
.
.
چرا گریه می کنی دخترک
پا شو
همیشه راهی هست
همیشه راهی بود
راهی
می دانی؟
می دانی ؟
می دانی ؟
پ .ن :من سالهات که بر خلاف خودم می دوم !!!!
هیچ تلاشی برای نگه داشتنم نمی کنه
هر وقت که می گم : من این خاک رو عاشقانه دوست دارم
با تعجب نگام می کنه و می گه : برو
.
رفتن و دل کندن جزئی از زندگی من ست
جزئی از زندگی
ولی سهم من از "ماندن " ؟
.
هیچ کس بهم نمی گه بودنت ارزش بیشتری از نبودنت داره
.
جز تو
تو فقط اشک می ریزی و می گی روزهای سختی بی من داشتی
دلم گرم می شه با اشک هات
از عشقی که سهم زندگی من نبود !
و
می روم .
شاید مرگ ، تنم را
با لذتی ، گرم سازد .
می خواهم در آتش وجودت
آرام بسوزم
آرام بمیرم
تا خودم نزدیک
مهلتی
برای یافتنت
برای داشتنت بود !
به ایرانم آمدم، بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، دوستانم که دیگر آدم های سابق نبودند، نگاه هایی که هنوز منتظرم بودند، پر شدم، خالی شدم ،پر شدم، دوباره انسان شدم!
دوباره عاشق شدم، عاشق خیابانهایی که در خواب آزارم می داد، عاشق مردمانی که از زندگی مدام ناله می کردند، عاشق دختری که با دیازپام می خوابید، عاشق خاطره ای که زیر باران گمش کرده بودم.
ماندم، روحم آرام گرفت، آرزو کردم بمانم، آرزو کردم دستی، قلبی، لبخندی، برایم بجنگد، زندگی من جدالی میان رویاهایم و واقعیت بود و واقعیت تا رویا هایم دور .
می خواهم بمانم در شهری که نام مرا می داند، در کوه هایی که خدا را در آنجا لمس کردم، در فلسفه، در آهنگ های مبتذل و خوشی های ناخوش کننده، من این جهنم را عاشقانه می خواهم.
.
.
.
چند روزی به برگشتنم مانده
آخرین کارهایم را انجام می دهم
به فکر یه چمدان نو می افتم
به فکر چاپ عکس هایم که روی دیوار های خانه، مادرم را تسکین دهد
خا لی ام
خالی از عشق
خالی از عشق
.
.
.
من آماده ام
روزی اما راهی خوام یافت
راهی خوام یافت
راهی
راهی
من ایستاده اشک خواهم ریخت
مرا با شکستن کاری نیست !
یک روز می روم
آرام و آشنا تر از همه
برای بدرقه هیچ کس را نمی خواهم
تنها گاهی یک عکس، یک نوازش آرام انگشتان
روی چهره خندان من
به من خواهد گفت:
که خوشبخت بوده ام
یادم به خیر باد !
.
.
من هم می روم با این شعر که از دوران نوجوانی " حضور " است.
شاد باشید.
می دانم که در پس هر تصمیمی که می گیرم
لطف و اراده" تو" قرار دارد.
من تو را دوست دارم
و می خواهم " یک روز "
شاد و آزاد
به سوی نور تو باز گردم.
او همیشه " نه " می گوید .
بیا و دیدگانم را به نوری روشن کن
در زمان ما
"عشق" همان نوزاد یک روزه ای است که در دستگاه می میرد
بیا و من را
از غریزه وجودت
از همان عشق نادیده و ناشنیده
از عادت های زنانگی ام
لبریز کن
من موهایم را شانه می زنم
صورتم را از رنگ ها می پوشانم
و لباس هایی می پوشم که از تمام عرف ها و قانون ها دور مانده
اینجا همه چیز یافت می شود
بوی عطر موجودات خانگی می آید
عطر خنک
لذت آور
و خواب آلود
مهمان نادیده و نیامده من
بیا این در ها، این پنجره، این خانه به روی تو باز است
تو درد مجسم شعور بی واسطه ای
و من، لبریز از آموخته ها، ناکامی ها و ناچشیده ها
سرخی سیب های رسیده به تو خوش آمد می گوید
و تو اسیر دیدن نادیده ها می شوی
راستی تو
از دیدنی ها که گذشتی
می روی ؟
من ولی ،خوبم
گاهی،
دلتنگ می شم
درست مثل ابر کوچیکی که
سهمش از آسمون، گوشه ایه
به یاد توام
توی لحظه هام
گاهی به رد پاهام نگاه می کنم
ولی باز هم سرم رو بالا می گیرم
و سهم من از زندگی
"رویاهام "می شه
که هنوز هستن !
پیش برو
با امید
بی خستگی
بی غم
به دستات فکر می کنم
و گاهی به دستی که تو بهش فکر می کنی
آخه زندگی همینه
خیلی دور ....خیلی نزدیک
دوستت دارم های من و تو
توی لحظه هام ،بدون حرکتی، می ایسته
همه چیز کم رنگ می شه
منو تو، هم
و فقط دایره ای از عشقی می مونه
که لحظه هایی
به کم رنگی های اطرافم
و به تو داشتم
من، فراموش می شم
و دایره می مونه.
۲۷/مهر/۸۵ به دوستی که یه جایی پشت زمان گمش کردم
من هم به "ناچار" به پرنده بودن تن دادم!
"تو" عقابی و من اما
کلاغ شده ام
.
.
.
من کلاغ شده ام
صبح های زود با صدای بلند گریه می کنم
و مردمان ساده در رختخواب هایشان
"نوید" یک روز بهتر را به خود می دهند!
گوشه دور ترین میز چوبی رستوران نشستم و دارم به " سندو" نگاه می کنم، به غیر از قد و قواره، شباهتهای عجیبی بین رفتار های " سندو " و "محمود" موج می زنه!
اما جایی که من توش کار می کنم یه رستوران بزرگه که به خاطر موقعیت محلی، پیش خدمت های سکسی و پاستاش خیلی معروفه ، وقتی اولین بار پامو توی این دنیا گذاشتم به علت بلد نبودن زبان و نبودن حتی یک دوست و نداشتن هیچ فهم و درکی از فرهنگ و قوانین دنیای جدید، پرت شدم به اینجا!
حالا مدت ها از اون روز می گذره، من دیگه جزیی از این خانواده پر جمعیت شدم. بدون من جشنی انجام نمی شه، دوستان زیادی پیدا کردم و هر روز تمام طول و عرض اینجا رو پیروزمندانه طی می کنم !
وقتی که سال آخر دبیرستان بودم همیشه مادرم بهم می گفت که ساعت ۹ شب خونه باش! من هر وقت با دوست پسرم بیرون می رفتم ، صد تاصلوات نذر می کردم که یه وقت مادرم و اهل فامیل و آقایون محترم نظامی و انتظامی ما رو با هم بیرون نبینن ! وقتی سال آخر دانشگاه بودم هنوز همه اون خطرات بود ولی دیگه به این خاطر صلوات نمی فرستادم و مادرم هم ساعت ۱ شب بهم زنگ می زد که مادر جان شب زود بیا ...
من همیشه شرایط رو برای خودم بهتر کردم، وقتی از " ایران " اومدم بیرون بیشتر از هر آدمی شاید بهم خوش می گذشت، ولی ساختار غلط بود و حلقه های معیوب داشت به سرعت پیش می رفت!
به " سندو" گفتم که قرار دادم رو تغییر بده و منو جز حقوق آدمی زادی به حساب بیاره. بهم جواب داد کجا می خوای کار بهتر گیر بیاری، هر وقت بخوای کار داری و هر چی می خوای می خوری و از این شعار ها که ما تو این رستوران هیچ "تبعیضی" نداریم و "گی" نداریم و از این حرفا !
خودش می دونه که جای بهتر خیلی زیاده ! همون جوری که سرش تو حساب کتاب این بود که چه جوری برای سر آشپز رستوران رقیب جنوبی پول خرج کنه که موقع شلوغی آخر سال کارش رو ول کنه گفت: یک دلار بهت اضافه می کنم ولی به کسی نگو و...!
اینجا پر از تبعیض، آدم های زیادی هستن که از سر نداشتن اطلاعات و مشکلات با حقوق خیلی کمتر براش کار می کنن و کسایی هم هستن که سه برابر حقوق عادی رو می گیرن! ساختار اشتباهست و حلقه های معیوب داره به سرعت پیش می ره!
نمی دونم! باید گذاشت گذشت، از جایی که حتی اسمم رو بهم بخشیده ؟ یا باید موند جنگید و شرایط رو عوض کرد ؟ تکلیف بقیه چی می شه ؟ پناهنده های فقر، مهاجر های غیر قانونی و مذهبی های تند که هیچ جا جاشون نیست؟ اگه من برم کی بهشون دور از چشم" سندو "غذای مجانی می ده ؟من اینجا رو دوست دارم، پس تکلیف دوست داشتن چی می شه ؟
مشکل که غذا نیست، هست ؟
زن می گه: امسال هوا خیلی گرم تر از همیشه ست.
با تعجب نگاش می کنم و تمام مسیر خونه رو می دوم، بخاری کار نمی کنه، صدای گریه" کبوتری" از بخاری می یاد،بخاری رو روشن می کنم و بهش می چسبم.
صبح
صدای کبوتر قطع شده، تلفن مدام زنگ می خوره، لباسم به پوست تنم چسبیده و بوی گوشت سوخته می یاد!
آشپزخانه
تمام گوشت ها برای مهمانی شب سوخته.
بیمارستان
میزان سوختگی شدید است.
" گوشت ها به مجلس عزای کبوتر نمی رسد! "
.
.
.
شاید تاثیر " مواد " است نمی دانم !
صدای باد حتی، نا آشنا می نمود
لب هایم هنوز از بوسه هایت درد می کرد
" جنینم در نطفه مرد
آخ..کودکی نشد تا در آغوش تو جان دهد "
خطوط مبهم سایه ای پشت آن شیشه های بلند
بی توجه به نگاه های پر اشک
با شک آمده بود
لب هایم هنوز از بوسه هایت
لب هایم از بوسه هایت
زجر هایم را قورت می دهم
..چقدر کم داشتمت
روزی به آغوشت باز می گردم ؟
به آخرین نگاه های دزدیده ات نرسیده به خیابان ولی عصر ؟
شب است
چشمانم را می بندم
پتو را تا انتهای سرم می کشم
صدای عربده های مردی که صورتش را نمی شناسم
می خواهم گریه کنم
اینجا حریم مردانه ای ست
زنی، ظرافتی، بوی تند عطری، نمی یابم
" مرد " می شوم
شبیخون سیاهی را به قیچی می سپارم
و گریه نمی کنم
" صدای زنی ذر گوشم:
هنوز نطفه ایست، می خواهیش؟ "
باز هم جنین باز هم مرگ
کاش.. قرصی، پوششی، برای رهایی از عشق بود.
..دستهایت برای نوشتن شعر های زیبا
برای رنگ دادن به خطوط مرده
برای لمس بشریت
برای لمس زمان
برای لمس خداست
بار دگر آن دلبر عیّار مرا یافت
سرمست همی گشت به بازار مرا یافت
پنهان شدم از نرگس مخمور، مرا دید
بگریختم از خانه خمّار، مرا یافت
بگریختنم چیست ؟ کز او جان نبرد کس
پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت ؟
گفتم که: "در انبوهی شهرم که بیابد؟"
آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت
ای مژده ! که آن غمزه غمّاز مرا جست
وی بخت ! که آن طرّه طراّر مرا یافت
از خون من به آثار به هر راه چکیده است
اندر پی من بود، به آثار مرا یافت
چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان
آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت
آن کس که به گردون رود و گیرد آهو
با صبر و تـانّی و بهنجار مرا یافت
امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار
کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت
از کتاب گزیده غزلیات شمس تبریزی
ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن ...
.
.
.
می خواستم بمانم
در شهری که نام مرا می دانست
می خواستم بمانم
.
.
.
تو شبیه آسمانی برای من
تو شبیه دریایی
تو شبیه خود دنیایی
اما تو یه رویایی
فقط یک رویا ...