علف زار بی نهایت فکرم
چوپان احمق
علف های هرزه گوسفندان را راست روده کرده است./
نهانی میگه بنویس اما من تو یه "در تنگ" گیر کردم.دچار یاس فلسفی نشدم ..فقط پیر شدم .. همه چیز کنده خیلی کند.. دلم سکوت میخواد و بطالت ..دلم میخواد بخوابم یه خواب ۱۰۰ ساله بی رویا .. دلم میخواد بعضی وقتا به آدمهای دو رو ورم بگم میشه خفه شین..میشه اینهمه حرف نشخوار نکنین میشه بشنوین.. دلم میخواد برم تعطیلات یه جایی که هیچی و هیچکس نباشه جز من. من من ...انگار دارم خیلی پیر میشم دیگه اگه یه برش عرضیم بدن. دایره دایره هام میشه هزار سال ..دیگه میبینم تو آینه سلولای مرده ی تنم چطور میمیرنو وقت مردن جیغ میکشن ..انگار کن که مجبوری تو این سطلهای زباله .. این مربع چرخدارا ..چند وقت زندگی کنی ...چه حالی داره؟؟!! فعلاْ اینجام تا و قتی بیان جمعمون کنن مامورا ی شهرداری رو میگم ./
شامش دست نخورده ماند. مرد هم چیزی نخورد فقط سیگار کشید و به گلهای کمرنگ سفره خیره شدظرفها رو جمع کرد . شست . کف آشپزخانه لک بود. زانو زد زمین .. یاد وایتکس افتاد از کابینت زیر سینک آوردش بیرون و بدون دستکش شروع کرد به سابیدن سنگ ها ..مرد نگاهش میکرد و سیگار بین انگشتاش دود میشد.
- نگران نباش درستش میکنم بخدا من درستش میکنم...
به دستمال نگاه میکرد و به انگشتهای قرمزش که میسوخت کاش در سرش سکوت میشد فقط سکوت. مرد بلند شد سیگار خاموش هنوز تو دستش بود . زانو زد کنار زن طره مویی که از روی پیشانی او رفته بود پشت گوشش بوسید. چند بار بوسيد و ناگهان گریه کرد با صدايی غير انساني.. زن را بغل گرفت رو کف خیس آشپزخانه نشست از چانه اش اشك به روي گردنش ميسريد. زن را به خودش چسباند. صورت زن روی سینه مرد بود و دستش هنوز دستمال را چنگ میزد مرد با دهان باز رو به سقف هق هق میکرد از گلویش صدایی مثل ناله و فریاد بیرون میزد. چيزي شبيه زجه .. زن به سکوت فکر میکرد. و دائماً صداي پرستار جای سکوت را میگرفت:- آزمایشت را ببر پیش دکتر..نگاه پرستار غمگین بود و کمی رقت انگیز..
آمده بود بیرون روی برفها و به صدای آدمها گوش داده بود .. دلش میخواست کسی را بغل کند هرکسی..سوار ماشینش شد.. همراهش را خاموش کرد ..وقتی رسید خانه پیغام گیر ۳ تا پیام از مرد داشت.
- کجایی خانمی؟؟؟؟؟؟؟؟
- رسیدی زنگ بزن....منتظرررررررررررم..
- عزیزم.. نرسيدي؟؟؟ کجایی دختر؟؟؟ به من زنگ بزن..
و او تلفن را کشید. روی تخت خوابید و به سقف خیره شد..منتظر این معجزه بود..سکوت در سرش.
کلید در قفل چرخید ..سایه مرد را بالای سرش حس کرد کنارش نشست..آزمایش در دستش بود..
- خوابی؟.. عزیزم من... من خودم جراحیت میکنم به من اعتماد کن..باور کن آنقدر ها هم که فکر میکنی پیشرفته نیست..بدخیم هست اما هنوز فرصت داریم..من..
مرد سکوت کرد.
زن بلند شد تا شام درست کند./
به دوستی که ۲ روز پیش ۱۴ خرداد ۱۳۸۶ به سوی همدان رفت و هرگز نرسید.
سکوت میکنی...
درختان هیچ ندیده اند
جز انحنای سقوط من
و شکستگی مردمک روشن چشمانت..
کلامی نه
شعری نه
به درازای ۲۶ سال بودنت
باید که خدا خودش
منظومه ای آغاز کند./
وقتی که نیستی
نگاه میکنی
میبینی که حیف..
(اینو یه دختر ۴ ساله تو خواب گفته و مامانش گوشه کتابی که میخونده نوشته..من سالها بعد یعنی ۲۲ سال بعد اون کتاب رو خوندم و این شعر رو پیدا کردم.)
کودکانه انارهای نارس در سرخی گونه هایت
من
آیه نگاهت را میخواهم
سرود بینهایت سکوتت
من از تمام کتابهای مقدس دنیا
قرآن ظریف انگشتانت را عابدم.
شیشه شکست دارم سعی میکنم با دست صورتم را بپوشونم ..احساس میکنم مثل یک هندونه شدم که الان میترکه.. صدای فریاد تو رو می شنوم .. پس من چرا جیغ نمی زنم.. پام به یه چیزی خورد و صدای عجیبی داد... سرم مدام به بالا و پائین پرت میشه..تو گفتی میریم یه دور بزنیم و قضیه رو حل کنیم .. گفتم:- لزومی نداره ... با دندونهای کلید شده و چشمهای ریز کرده نگام کردی و دستور دادی سوار شو.. راستی چرا باید از این قیافه مضخرف به ترسم..تمام راهو داد زدی بهم هزار بار فحش دادی حتی چند بار بهم گفتی خراب.. من چیزی نگفتم ..هیچی.. تو راست میگی من خرابم ..نه بدتر من یه جنده ام که شبا کنار خیابون وایمیسه و برای ۱۰ هزارتومان یا حتی کمتر با هرکسی میره... من همینم تو راست میگی حتی داری لطف میکنی که اسم به این خوش آهنگی روم میزاری.. خراب .. دارم به آهنگش فکر میکنم ..و دو دستی ترمز دستی ماشینو چسبیدم.. وسط دادکشیدنات گفتم : من که چیزی نمی خوام ..ساکت شدی نگام کردی..یهو مثل آقاجونم شدی.. که وقتی میخواست سهم کمربندمونو بده نگاشو خیره میکرد و صداش مثل وقت ذکر گفتنش میشد.. آروم و شمرده..گفتی: پس شناسنامه نمی خوای هان؟..پس خرجی تخم سگتو نمی خوای؟ پس چیزی از من واسه اون حروم زادت نمی خوای؟..نالیدم: باباش تویی ..با مشت کوبیدي تو سرم ..سرم خورد به چهار چوب پنجره..بازومو چنگ زدی و تکونم دادی ...داد کشیدی:میندازیش ميفهمي پتیاره آره؟ این فیلم نیست.. باید بندازیش من هیچ گه ای واسیه تو نمی خورم.. میفهمی؟... از کجا معلومه این توله سگ مال منه.. هان از کجا بدونم هان چون ۱ هفته باهم بودیم چون ...
صداتو نمی شنیدم..راست میگی از کجا معلوم که این بچه مال توه ..از کجا معلوم که مال منه..این چه حرفیه معلومه که مال منه ..چون اینجاست تو تن من .. آخرین بار که آقاجون منو با کمربند زد قلاب کمربند گیر کرد به شکمم و حالا یه زخم شبیه یه ستاره ۴ پر که یکی از پره هاش بلندتر از بقیه است اونجا مونده و بچه ای که تو تنمه دقیقاْ همونجاست حسش میکنم..بهت گفتم:- اینجا کجاست چرا اومدی تو جاده..هیچی نگفتی..دوباره پرسیدم...
ـ میخوام برات کباب بگیرم..
یه جا نگه داشتی ..نمی دونم کجاست .. این ساعت شب کی کباب داره؟..پیاده شدی..برگشتی و نگام کردی...پرسیدی : - گوجه می خوای؟ گفتم: - فرقی نمی کنه..تو رفتی کنار در رستوران..و من یهو فهمیدم که ماشین داره میره..داره ميره طرف گارد ريلها.. ماشين گارد ريلها رو شكوند ...انگار دارم تاب ميخورم تو دلم يه چيزي هي پاره ميشد.. .. صدای فریاد تورو ميشنوم ...پس من چرا جیغ نمیزنم./
حتی سوال ..
برو ..فقط گاهی که از کنار هم رد شدیم
بگذار عطرت در هوا بماند../
نمیدونم چرا؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا اون حرف رو زدم اونجا .. اونوقت .. گفتم و تو چشمات شبیه دو نقطه دور و کبود شد..
رفتم پیش مامان. دم در بود داشت کلید مینداخت در و باز کنه..جیغ کشید و بادمجونها و گوجه فرنگیها قل خوردن میون آب سیاه جوب.. یاد گوجه ها که میوفتم دلم میگیره..دکتر با نگاه ماتش ازم پرسید: کی این کاروباهات کرده ..من به صورت تو فکر کردم به خال سیاه روی چونت به شیارهای محو پیشونیت ..همیشه بهت می گفتم انقدر اخم نکن تمام پیشویت چروک افتاده ..تو شونه هاتو مینداختی بالا..مامان میگه باید برم پزشکی قانونی..همش گریه میکنه.. نفرینت میکنه تو روکه یه وقتی نمیدونست از تو داماد بهتر کجا پیدا کنه..
دماغم از دو جا شکسته ..مگه چقدر دماغ هست که ار دو جا شکسته باشه؟!!..استخون دست راستم ترک برداشته..انگشتهای دست چپم شکسته هر ۵ تا..وقتی دستمو می پیچوندی صدای چوب خشک می دادن یادته ..پیشونیم از چند جا بخیه خورده..دقیقاٌ ۲۷ تا .. یه تپه کوچیک و بنفش روی صورتم دراومده از جایی که قبلاُ چشم چپم بود به قول مامان چشم قشنگم دیگه پیدا نیست .. وقتی دو بار پشت سر هم صورتم خورد به درخت اینطور شد .. دست تو پشت سرم بود .. به انگشتات فکر می کردم .. به ناخن انگشت کوچیکت که بلند بود و خانم پرستار با عذر خواهی یه تکیه کوچیکشو از پوست سرم در آورد.. اوفتاده بودم زمین ..بین جدول و درخت کاج گوشه خیابان ..درخت داشت تکون می خورد ..نه خودم بودم که تکون می خوردم .. تو بهم لگد میزدی .. فحش میدادی .. به من ..من که زنت بودم ناموست ..نبودم؟؟!! استفراغ کردم.. یه مایع داغ و تلخ .. تو داد می کشیدی ..صدات تو گوشم تکرار میشد.. مردم جمع شده بودن نگاهمون میکردن.. بلند شدم .. دویدم ..نه فرارکردم.
دکتر پزشکی قانونی یه چیزهایی در مورد حقم گفت .. که هرکی به هرکی نیست..که باید بهت نشون بدم که یه من ماست چقدر کره داره .. تو هم همینو می گفتی که بهم نشون می دی یه من ماست چقدر کره داره .. نمیدونم چرا به تو گفتم چون تو باید میدونستی یا چون من باید میگفتم؟!.. حالا توی اتاق پذیرایی نشستی .. برام گل آوردی.. مامان دیگه صحبتی از پزشکی قانونی نمی کنه .. تو داماد عزیزشی.. ازم نپرسید چرا منو زدی ..جالبه هیچ کس ازم نپرسید ..به طلاق فکر کردم.. به زندگی با توهم فکر کردم..به بزرگواریت .. دارم وسایلمو جم میکنم که باهات بیام.. تو همینو میخوای ..برای همین اینجایی ..برای ثبت شدن تو تاریخ .. اومدی بگی منو بخشیدی .. اومدی بگی که تمام زندگیم باید بدونم که مردونگی کردی..و تا ابد مدیونتم..میدونم ..میدونم.
..اما بهش میگم.. به اون میگم که ۷ سال زندگی برای روراست بودن کافی نیست..بهش میگم که برای گفتن دوباره این حرف باید سالها بگذره..من پیر بشم و تو هم .. وتو وقتی مردی (اگر زودتر از من مردی..) یه روز بیام کنار قبرت و دوباره به تو بگم که: نمی خوام باهات زنگی کنم .. نمیتونم چون عاشق شدم .. عاشق یکی دیگه ..به همین سادگی./
امروز اینو گفتم... گفتم برای مادر شدن عجله ندارم هنوز نیازشو حس نکردم هنوز قانع نشدم هنوز کارهای زیادی رو باید تنهایی انجام بدم و بچه منو از خودم می گیره هنوز دلم برای مادر شدن و انتقال یه عشق فرازمانی به یه نفر دیگه لک نزده هنوز لازمه کمی برای خودم باشم...خلاصه سعی کردم منطقی ترین کلمات رو پیدا کنم با یه لبخند و لحن مظلومانه..
ايران مادر شوهرم با چشمهاي تنگ و دندانهاي كليد شده لبخندي تحويلم داد و زمزمه كرد: - من نفهميدم نياز چيرو درك نكردي؟!! ..تو مال خودت نيستي مال شوهرت و زندگيت هستي ..
كمال (شوهرم) از اون سر ميز چشم غره رفت يعني مادرم لزومي نداره از حسهاي تو سر دربياره
راست ميگه كسي كه تو ۱۶ سالگي مادر شده و حالا ۳ تا پسر لايق تحويل جامعه متمدن بشري داده چرا بايد به نياز مادر شدن فكر كرده باشه..
ايران ادامه داد: - ..من نه عقب موندم و نه كم سواد.. كتابم كم نخوندم اون چيزهاي توي كتابا مال اون دنيايي كه تو كتاباست اين دنيا واقعييه كاريشم نميشه كرد هيچ كس از بار مادر شدن شونه خالي نميكنه .. مگر اينكه بخواد زندگيشو از بين ببره ...تو و كمال همو دوست دارين من ميدونم من خيلي خوشحال ميشم و قتي رابطه شما دو تا رو ميبينم ...و لي زندگي هميشه به مراد دل ما نيست تو ميخواي حالا بچه دار نشي ..خب ولي بالاخره اين يه وظيفه است با نياز و بي نياز پيش ميياد .. من اين كمال رو تو ۱۶ سالگي به دنيا آوردم بعدم ديپلم گرفتم تو هم اگه بخواي ميتوني بعد از مادر شدن به كارات برسي..
به فكرم رسيد بگم : -معذرت مي خوام حرفامو نشنيده بگير ..غلط كردم ..
ولي دير بود.نگفتم.. به كمال نگاه كردم كه با استكان چايش بازي ميكرد دلم براش سوخت اگه كمكم هم ميكرد فايده نداشت ..برادر شوهرم صابر از من ۲ سال كوچكتره مجرد و پر از اطلاعات ناب بشري براي ارائه به عزيزان. از اتاق بيرون اومد و بيمقدمه پروند: - بحث عمو شدن ماست؟..
دلم ميخواست با سر برم توي ديوار . كارم به جايي رسيده كه يه علف بچه در باره اتاق خواب من نظر مي ده.. به كمال نگاه كردم.. كمال صداي قاطع و مهربونشو فرستاد كمكم..
- غوره بشو مويزت با من.. برو به كارت برس .مامان شما هم ول كن تورو خدا ما كه قرار نيست فردا بميريم براي پدر و مادر شدن وقت هست شيرين نميگه كه مادر نميشه ميگه الان نميتونه منم الان نميتونم .. بچه بجز حس.. پول ميخواد آرامش ميخواد ..
ايران با چشمهاي مظلوم به كمال نگاه كرد .نالهاشو به سختي شنيدم: - مادر بزرگم ميخواد.. مگه نه؟!..
دلم بهم خورد .. احساس كردم لازمه گه خوردم و با صداي بلند بگم تاهمه بدونن كه من تسليمم و ميخوام جلسه رو ترك كنم..
صابر پريد وسط فرمايشات ايران جون :- ..عمو عمو هم ميخواد؟ ..
كمال فقط چشم غره رفت و دست ايران و گرفت :
- بله حتماٌ يه مامان بزرگ خوشگل مثل ايران جون من .. ولي ايران خانم هنوز براي مامان بزرگ شدن خيلي جوونی..
-.. جوون!!... جوون يعني چي؟؟ من ۴۷ سالمه حتماٌ بايد گيسام سفيد باشه يا بلنگم ..
گلوم بسته شده بود گلهاي روميزيرو نگاه ميكردم كه دايره دايره كنارهم صف كشيده بودن ..فكر نميكردم. نه به كمال نه به نياز مادر شدن نه به كارها و آرزوهام ..به ايران فكر ميكردم به ۱۶ سالگيش و تجسمش از مادر شدن به شكم بالا اومده و صورت دخترونش ..وقتي مادر شده شايد يكي دوسال از عادت ماهانش مي گذشته .. ميرفته دبيرستان با دامن كوتاه و يقه سفيد ..و بعد يه روز يه خواستگار ميياد با ۱۲ سال تفاوت سني و ایران ميره ...يقه سفيد و دامن كوتاهشم ميرن تو صندوقچه ...۴ ماه بعد صبح با حال تهوع بيدار ميشه شكمش تغيير شكل ميده . استخونهاي ظريفش باز ميشه بازتر ....
زايمان يه دختر ۱۶ ساله چه شكليه ؟؟ شايد مامانشو صدا ميزنه.. شاید تو اون لحظه دلش براي تمام همكلاساش تنگ ميشه ...شايد وقت درد كشيدن فكر مرگ ميياد تو سرش و ۱۶ سال زندگي ساده و كوتاه ..و بعد تولد يه نوزاد.. بچهي اون .. بايد شيرش بده بايد كهنه عوض كنه ..بايد شبها بيدار بمونه .. آخه اين بچهي اونه و بعد مدرسه شبانه .. ميون يه عالمه زن ..اون حالا دیگه يه زنه ..
سرمو بالا گرفتم به خطهاي صورت ايران خيره شدم .. به چينهاي عميق پاي چشمهاش اون فقط ۴۷ سالشه ..
بلند شدم ..هنوز داشت از مادر بزرگ شدن ميگفت و اشتباه ما بخاطر ۵ سال تاخير.. خم شدم شونههاشو بغل زدم و صورتم و ميونه موهاي رنگ شده كوتاهش فرو كردم ../
نهان منی
رازآلوده
باشکوه
گویی میوه ای بر سر شاخه درختی اساطیری
یا
پرنده ای هزاران ساله از شانه سلیمان نبی تا شانه حضوری چون من./