
روشنایی دخترک را تسخیر کرد ،
پیشتر از من از دختر کام گرفت ،
و من در آن بعد از ظهر ...
" مهمانی غریبه در قلمرو عشق بودم ... "
کارلوس فوئنتس
***
تو فکر بودم
پياده شدم
درو بستم
آخ...
انگشتم لای در بود
کنده شد، افتاد روی صندلی ماشين
صندلی خونی شد
بايد خدمتکارو صدا کنم
ماشينو تميز کنه
whose hand... is this?
hmm? it's my hand?
***
I wonder...
Did my existance ever become necessary for anyone?
***
hmmm?
what's taht
me?
that's me
The me... whose existance someone else needed
***
why?
why did i want to become like that?
why did I desire it so badly?
those eyes
that nose
that mouse
why?
why is that "Gaara"?
***
I used to be inside of that
But, what am I now
Just one state of consciousness
***
what did it use to be?
It was just... a small... feeling
...
گفت:
"...برای داشتن چشمهایی زیبا ، به زیبایی بنگر"
می خواهم سرخ باشم٬
لبانت را به تاراج خواهم برد
می خواهم سپید باشم
بر برف تنت خیره خواهم ماند
.
.
.
تنهاییم در من زل میزند !
- هان ، دیگر از تو نمی ترسم... ای بَد هیولای وحشی
که من اکنون از تو وحشی ترم .