تبليغاتX
نهانی

 

روشنایی دخترک را تسخیر کرد ،

پیشتر از من از دختر کام گرفت ،

و من در آن بعد از ظهر ...

" مهمانی غریبه در قلمرو عشق بودم ... "

                                                                                                                 کارلوس فوئنتس

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:41  توسط گینا  | 

دريا
دريا دل
چرا...؟
چرا این صفت برای دل؟
...
تو ماشين نشسته بودم، داشتم به اين چيزا فکر می کردم
يه جمله يادم افتاد
" دريا بايد بود تا رودی آلوده را پذيرا شد "

***
تو فکر بودم
پياده شدم
درو بستم
آخ...
انگشتم لای در بود
کنده شد، افتاد روی صندلی ماشين
صندلی خونی شد
بايد خدمتکارو صدا کنم
ماشينو تميز کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:48  توسط گینا  | 

 

 

whose hand... is this?
hmm? it's my hand?
***
I wonder...
Did my existance ever become necessary for anyone?
***
hmmm?
what's taht
me?

that's me
The me... whose existance someone else needed
***
why?
why did i want to become like that?
why did I desire it so badly?
those eyes
that nose
that mouse
why?
why is that "Gaara"?
***
I used to be inside of that
But, what am I now
Just one state of consciousness
***
what did it use to be?
It was just... a small... feeling

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:26  توسط گینا  | 

...

گفت:

"...برای داشتن چشمهایی زیبا ، به زیبایی بنگر"

می خواهم سرخ باشم٬

لبانت را به تاراج خواهم برد

می خواهم سپید باشم

بر برف تنت خیره خواهم ماند

.

.

.

تنهاییم در من زل میزند !

- هان ، دیگر از تو نمی ترسم... ای بَد هیولای وحشی

که من اکنون از تو وحشی ترم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط گینا  | 

...

نگاهم داشت روی سینه هات لیز می خورد

لبخند زدی ... با دست پوشوندیشون

گفتی : " تومریضی ، تو هیزی "

دستم روی تنت ولگردی می کرد

ذره ذره حرارتت رو از سرپنجه هام ...

زدی زیر گوشم - " بسه دیگه ؛ کی پس سیر میشی تو"

.

.

.

هیچ وقت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:58  توسط گینا  |