تبليغاتX
نهانی

یک جایی،یک روزی، دلم دوباره برات تنگ شد. بعد این همه سال نداشتنت ، ندیدنت، بعد این همه سال دلبسته آدم های دیگه شدن و باز هم به خاطره تو و باران برگشتن. سکوت کردم ، نمی تونم حتی گریه کنم، تو را می خواهم همه طلبم همه طلبم . آه خدایا تو نمی خواستی من هیچ را بیشتر از تو بخواهم تو نمی خواستی .. من به خاطر تو خدایا از عشقم به همه آدم ها و کشورم گذشتم ، از همه چیز و همه کس ... من خودم را قربانی کردم ولی خدایا ، گاهی گاهی ...دلم از صبوری باز می ایستد ...توان ایستادنم نیست امشب .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط نهانی   | 

صفحه کاغذ قرمز شد

از خونهایی  که از دستانم می چکید

از دستانی که تو دوست می داشتی

صفحه کاغذ سفید شد

از اشکی که از چشمانم باریده بود

از چشمانی که تو را فراموش کرد !

.

دلم گرم است

گرم است

از عشقی که نمی دانم به کیست !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 7:2  توسط نهانی   |