تبليغاتX
نهانی
قصه به پایان رسید

نترسیدم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:2  توسط نهانی   | 

دستانش

درختانی را عاشق است

که با "باد"

بی حوصله

می رقصند !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:47  توسط نهانی   | 

نگاهش در نگاهم ماند

آرام بوسیدمش

.

.

.

گریست .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 4:58  توسط نهانی   | 

زندگی برایم یک جنگ ابدی بود. یک عطش دائمی برای عاشق شدن و مخالف جریان آب شنا کردن. زندگی برایم رفتن در آتش و زنده باز گشتن. سوختن و سوختن و رنجیدن و لبخند زدن . زندگی برایم بر خلاف "من" گام بر داشتن . زندگی برایم لذت بردن از یک رنج دائمی، دور شدن دور شدن و گوش ندادن بود.

از خودم می ترسم، از روحم و تنم، مهار نشدنی و جنگجو.

خودم را دوست دارم،تنهایی ام و آرزوهایم را

زندگی برایم ایمان است و امید به آنکه بقا می یابم از من  از من ........

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 6:10  توسط نهانی   |