کودکی می گرید، دلتنگ از نداشتن تو
در روحم
زنی رشد می کند
می ترواد
و می خندد ، از درد
باش با من
بوسه هایی
دستهایی، تنم را می لرزاند
و خاطراتی دخترکی را می خواند
که از دوری سرزمینی ، می گریست
من دیگر نه آن کودکم
نه آن دخترک
نه آن زن
من خاطره ای بی وزنم
در برزخی دور
شهرش را می خواند !