و باز هم در جنگی تن به تن، می خواهم تو را به خاک بسپارم !!
آیا پیروز می شود این دلم ؟؟؟
پیروز می شود این د ل م ؟؟؟
از صحنه رقص فرار کردم، سوار قطار شدم، می خواستم گریه کنم، از انعکاس تصویر زیبایی ام در تاریکی قطار دیوانه شدم! سرمست از دیوانگی خویش، فکر می کردم که از اندیشه های ناگوار و خاطرات سرد رهایی می یابم. پس به دیوانگی پناه دادم و از هر زمانی برای نمایش آن استفاده می کردم.
دیوانگی برایم خون و سرما ارمغان آورد و اندکی هم ترحم!
پسرک ناخن های مشکی، لبان مشکی و چشمان مشکی داشت، میل عجیبی به گریستن داشتم، و او سعی می کند تا مرا از زندان تن رها سازد! مرا از دیوانگی می گیرد و به بیزاری می کشاند!
...
تاریکی غوغا می کرد، می خواستم گریه کنم ، دستانم به سراغم آمدند، می خواستند به زور لذتی به تنم بدهند، دستانم درد می گیرد، تنم اما لذت را نمی پذیرد، از برزخ به دوزخ رفتم و از شب به صبح !
میل عجیبی به نوشتن حس می کنم، زندگی نامه نویسندگان مشهور را می خوانم و سن آنها را وقتی اولین کتابشان به موفقیت رسیده است با دستانم می شمارم و سن خود را حساب می کنم، به خودم می گویم به تحصیلات در زمینه ادبیات نیاز داری و خوابم می برد.
عصر است، تمام روز را خوابیده ام، باران شدیدی می بارد ، خانه سرد است، با زحمت بسیار از جایم بلند می شوم و قدم بر پاهای یخ زده ام می گذارم،در را باز می کنم ، باید بیرون سیگار بکشم،سرما قبل از سیگار کشیدن مرا می کشد، با پتو بیرون می روم، گرمایی صورتم را می پوشاند،گربه همسایه ست که چنگال هایش صورتم را خراش داده بود !
به صورتم نگاه می کنم، به لبهایم، به کارت کوچک معذرت خواهی از طرف همسایه، دلم سوپ گرم می خواهد،هنوز میل عجیبی به گریستن دارم.