می دانم که در پس هر تصمیمی که می گیرم
لطف و اراده" تو" قرار دارد.
من تو را دوست دارم
و می خواهم " یک روز "
شاد و آزاد
به سوی نور تو باز گردم.
او همیشه " نه " می گوید .
بیا و دیدگانم را به نوری روشن کن
در زمان ما
"عشق" همان نوزاد یک روزه ای است که در دستگاه می میرد
بیا و من را
از غریزه وجودت
از همان عشق نادیده و ناشنیده
از عادت های زنانگی ام
لبریز کن
من موهایم را شانه می زنم
صورتم را از رنگ ها می پوشانم
و لباس هایی می پوشم که از تمام عرف ها و قانون ها دور مانده
اینجا همه چیز یافت می شود
بوی عطر موجودات خانگی می آید
عطر خنک
لذت آور
و خواب آلود
مهمان نادیده و نیامده من
بیا این در ها، این پنجره، این خانه به روی تو باز است
تو درد مجسم شعور بی واسطه ای
و من، لبریز از آموخته ها، ناکامی ها و ناچشیده ها
سرخی سیب های رسیده به تو خوش آمد می گوید
و تو اسیر دیدن نادیده ها می شوی
راستی تو
از دیدنی ها که گذشتی
می روی ؟
من ولی ،خوبم
گاهی،
دلتنگ می شم
درست مثل ابر کوچیکی که
سهمش از آسمون، گوشه ایه
به یاد توام
توی لحظه هام
گاهی به رد پاهام نگاه می کنم
ولی باز هم سرم رو بالا می گیرم
و سهم من از زندگی
"رویاهام "می شه
که هنوز هستن !
پیش برو
با امید
بی خستگی
بی غم
به دستات فکر می کنم
و گاهی به دستی که تو بهش فکر می کنی
آخه زندگی همینه
خیلی دور ....خیلی نزدیک
دوستت دارم های من و تو
توی لحظه هام ،بدون حرکتی، می ایسته
همه چیز کم رنگ می شه
منو تو، هم
و فقط دایره ای از عشقی می مونه
که لحظه هایی
به کم رنگی های اطرافم
و به تو داشتم
من، فراموش می شم
و دایره می مونه.
۲۷/مهر/۸۵ به دوستی که یه جایی پشت زمان گمش کردم