تبليغاتX
نهانی

 میخواستم تنهایی ام رو کم رنگ تر کنم، فیلم " پارک وی " رو دیدم. انقدر تنها بودم که شاید بی محتوا ترین فیلم هم آرامم می کرد، ولی این فیلم " مزخرف " بود و  سر درد و سر درد.

بعد با یه دوستی حرف زدم، می گفت: تو این مدتی که تو اومدی همه خوش حالی هات، خوندن تمام خبر های ایران، وبلاگ های خوب و بد، گوش دادن به آهنگ های تکراری و و و یک کلمه " اینترنت " خلاصه می شه!!!

- من ۲۴ ساله از ایران دورم، تصور کن که ۲۴ سال اینجا بمونی و باز هم دنبال نشانه ای از زبان و مردمی بگردی که جایی " جاشون گذاشتی "...

*شاید راست می گفت، تصور من از تنهایی تصور کودکی است که هم بازی اش را گم کرده، باید این کودک قد راست کند،به بلوغ برسد، جوان رعنایی که شد، شاید حرفی برای زدن داشته باشد.

نوشته شده توسط نهانی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 |
خدایا

می دانم که در پس هر تصمیمی که می گیرم

لطف و اراده" تو" قرار دارد.

من تو را دوست دارم

و می خواهم " یک روز "

شاد و آزاد

به سوی نور تو باز گردم.

 

نوشته شده توسط نهانی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 |
 
او " نه" می گوید

او همیشه " نه " می گوید .

نوشته شده توسط نهانی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 |
 
مهمان نادیده و نیامده من

بیا و دیدگانم را به نوری روشن کن

در زمان ما

"عشق" همان نوزاد یک روزه ای است که در دستگاه می میرد

بیا و من را

از غریزه وجودت

از همان عشق نادیده و ناشنیده

از عادت های زنانگی ام

لبریز کن

 من موهایم را شانه می زنم

صورتم را از رنگ ها می پوشانم

و لباس هایی می پوشم که از تمام عرف ها و قانون ها دور مانده

اینجا همه چیز یافت می شود

بوی عطر موجودات خانگی می آید

عطر خنک

لذت آور

و خواب آلود

مهمان نادیده و نیامده من

بیا این در ها، این پنجره، این خانه به روی تو باز است

تو درد مجسم شعور بی واسطه ای

و من، لبریز از آموخته ها، ناکامی ها و ناچشیده ها

سرخی سیب های رسیده به تو خوش آمد می گوید

و تو اسیر دیدن نادیده ها می شوی

راستی تو

از دیدنی ها که گذشتی

می روی ؟

نوشته شده توسط نهانی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 |
روزها می گذره پشت هم

من ولی ،خوبم

گاهی،

دلتنگ می شم

درست مثل ابر کوچیکی که

سهمش از آسمون، گوشه ایه

به یاد توام

توی لحظه هام

گاهی  به رد پاهام  نگاه می کنم

ولی باز هم سرم رو بالا می گیرم

و سهم من از زندگی

"رویاهام "می شه

که هنوز هستن !

پیش برو

با امید

بی خستگی

بی غم

به دستات فکر می کنم

و گاهی به دستی که تو بهش فکر می کنی

آخه زندگی همینه

خیلی دور ....خیلی نزدیک

دوستت دارم های من و تو

توی لحظه هام ،بدون حرکتی، می ایسته

همه چیز کم رنگ می شه

منو تو، هم

و فقط دایره ای از عشقی می مونه

که لحظه هایی

به کم رنگی های اطرافم

 و به تو داشتم

من، فراموش می شم

و دایره می مونه.

 

۲۷/مهر/۸۵ به دوستی که یه جایی پشت زمان گمش کردم  

نوشته شده توسط نهانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 |