تبليغاتX
نهانی

ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی

خاک آن را غرق بوی نسترن کن ...

.

.

.

می خواستم بمانم

در شهری که نام مرا می دانست

می خواستم بمانم

.

.

.

تو شبیه آسمانی برای من

تو شبیه دریایی

تو شبیه خود دنیایی

اما تو یه رویایی

فقط یک رویا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 6:44  توسط نهانی   | 

امروز یه روز آفتابی و گرمه، بعد از تمام اون همه سرما شاید پوست تنم داره ذره ای گرما رو حس می کنه همه جا داره کم کم پر از شکوفه و گل می شه  ولی "عید" نیست و اشکال این بهار اینه! 

 روزهای زیادی، پشت هم، از اومدنم به اینجا گذشت، من قلبم رو همراهم نیاوردم و بدون "قلب" زندگی می کنم ، به صدای حرکت چاقو روی صفحه چوبی گوش می دم و بوی لیموی تازه مستم می کنه، امروز باز میشه خورشید رو دید و به بازی طوطی ها خندید، اما من بدون قلب زندگی می کنم، من از اون  چاه سیاهی که تو می گفتی نتونستم فرار کنم ، اون دو چشم سفید که تو می ترسیدی برنده نباشه هر بار گوشت تنم رو می جوید  و به دنبال قلبم  می گشت. اون دو چشم سفید پاهام رو ، استخوان های رو شانه هام رو که حالا بیشتر از قبل بیرون زده می خوره و با دستهاش با شهوانی ترین گوشه اندامش بازی می کنه.

امروز شراب خواهم نوشید،خط سیاهی درون چشمانم خواهم کشید، عطر محبوب تو را خواهم زد، موهای مشکی و بلندم رو روی شانه هایم خواهم ریخت و با لبخندی بر لب به سرای دیگری خواهم رفت.

 امروز یه روز آفتابی و گرمه، پاهام رو برای همیشه از دست دادم، بدون قلب زندگی کردم، بدون قلب هزار باره عاشق شدم و بدون قلب از نبودن تو بیزار!

"خورشید "زخم هایم رو التیام بخشیده، نبودن تو را، درد کمرم رو که از نبودن پاهایم می سوزه، خورشید  گرمم می کنه و اون چشمان سفید صدایی رو می شنوه که شاید شبیه صدای قلب منه !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 7:27  توسط نهانی   |