ای صبا، گر سوی ایرانم گذشتی
خاک آن را غرق بوی نسترن کن ...
.
.
.
می خواستم بمانم
در شهری که نام مرا می دانست
می خواستم بمانم
.
.
.
تو شبیه آسمانی برای من
تو شبیه دریایی
تو شبیه خود دنیایی
اما تو یه رویایی
فقط یک رویا ...
امروز یه روز آفتابی و گرمه، بعد از تمام اون همه سرما شاید پوست تنم داره ذره ای گرما رو حس می کنه همه جا داره کم کم پر از شکوفه و گل می شه ولی "عید" نیست و اشکال این بهار اینه!
روزهای زیادی، پشت هم، از اومدنم به اینجا گذشت، من قلبم رو همراهم نیاوردم و بدون "قلب" زندگی می کنم ، به صدای حرکت چاقو روی صفحه چوبی گوش می دم و بوی لیموی تازه مستم می کنه، امروز باز میشه خورشید رو دید و به بازی طوطی ها خندید، اما من بدون قلب زندگی می کنم، من از اون چاه سیاهی که تو می گفتی نتونستم فرار کنم ، اون دو چشم سفید که تو می ترسیدی برنده نباشه هر بار گوشت تنم رو می جوید و به دنبال قلبم می گشت. اون دو چشم سفید پاهام رو ، استخوان های رو شانه هام رو که حالا بیشتر از قبل بیرون زده می خوره و با دستهاش با شهوانی ترین گوشه اندامش بازی می کنه.
امروز شراب خواهم نوشید،خط سیاهی درون چشمانم خواهم کشید، عطر محبوب تو را خواهم زد، موهای مشکی و بلندم رو روی شانه هایم خواهم ریخت و با لبخندی بر لب به سرای دیگری خواهم رفت.
امروز یه روز آفتابی و گرمه، پاهام رو برای همیشه از دست دادم، بدون قلب زندگی کردم، بدون قلب هزار باره عاشق شدم و بدون قلب از نبودن تو بیزار!
"خورشید "زخم هایم رو التیام بخشیده، نبودن تو را، درد کمرم رو که از نبودن پاهایم می سوزه، خورشید گرمم می کنه و اون چشمان سفید صدایی رو می شنوه که شاید شبیه صدای قلب منه !