
روشنایی دخترک را تسخیر کرد ،
پیشتر از من از دختر کام گرفت ،
و من در آن بعد از ظهر ...
" مهمانی غریبه در قلمرو عشق بودم ... "
کارلوس فوئنتس
شعر
خنده ای بود، دلپذیر
که ما را در کنار هم نگه داشت
آرام و معصوم متولد شدی
و آرام خواهی زیست ..
نهانی گینا
نهانی میگه بنویس اما من تو یه "در تنگ" گیر کردم.دچار یاس فلسفی نشدم ..فقط پیر شدم .. همه چیز کنده خیلی کند.. دلم سکوت میخواد و بطالت ..دلم میخواد بخوابم یه خواب ۱۰۰ ساله بی رویا .. دلم میخواد بعضی وقتا به آدمهای دو رو ورم بگم میشه خفه شین..میشه اینهمه حرف نشخوار نکنین میشه بشنوین.. دلم میخواد برم تعطیلات یه جایی که هیچی و هیچکس نباشه جز من. من من ...انگار دارم خیلی پیر میشم دیگه اگه یه برش عرضیم بدن. دایره دایره هام میشه هزار سال ..دیگه میبینم تو آینه سلولای مرده ی تنم چطور میمیرنو وقت مردن جیغ میکشن ..انگار کن که مجبوری تو این سطلهای زباله .. این مربع چرخدارا ..چند وقت زندگی کنی ...چه حالی داره؟؟!! فعلاْ اینجام تا و قتی بیان جمعمون کنن مامورا ی شهرداری رو میگم ./