دانه درخت شد
شکوفه "میوه "
او نیامد ...
آن سیب سبز تازه را
دست دیگری چیده بود!
whose hand... is this?
hmm? it's my hand?
***
I wonder...
Did my existance ever become necessary for anyone?
***
hmmm?
what's taht
me?
that's me
The me... whose existance someone else needed
***
why?
why did i want to become like that?
why did I desire it so badly?
those eyes
that nose
that mouse
why?
why is that "Gaara"?
***
I used to be inside of that
But, what am I now
Just one state of consciousness
***
what did it use to be?
It was just... a small... feeling
به دوستی که ۲ روز پیش ۱۴ خرداد ۱۳۸۶ به سوی همدان رفت و هرگز نرسید.
سکوت میکنی...
درختان هیچ ندیده اند
جز انحنای سقوط من
و شکستگی مردمک روشن چشمانت..
کلامی نه
شعری نه
به درازای ۲۶ سال بودنت
باید که خدا خودش
منظومه ای آغاز کند./

تو در من جا ماندی
خندیدی
رفتی، آمدی، رفتی، آمدی
و رفتی ...
غمگین نبودم و شاد نیز
.
.
.
دلتنگت نمی شوم
تو در من جا مانده ای
در من شعر می گویی
با من چای می خوری
و به سرفه های خشک من
" می خندی "
.
.
.
با هم دنیا را پیاده راه می رویم
با آن آهنگ آرام، تند می رقصیم
با عشق تازه من می خوابیم
و یک لباس نو برای عروسی مادرم می خریم
.
.
.
تو رفته ای
به دنبالت نمی گردم
آخر تو در منی
.
.
.
می خندی
من مست می شوم
تو، نگرانم می شوی
و استفراغ هایم
پیراهن آبی ات را خراب می کند
.
.
.
هرگز نداشتنت را حس نکردم
تو در من زندگی کردی در مکرر یک تکرار
و روزی
آنقدر پیر شدی
که آرام در من مردی.
...
گفت:
"...برای داشتن چشمهایی زیبا ، به زیبایی بنگر"
می خواهم سرخ باشم٬
لبانت را به تاراج خواهم برد
می خواهم سپید باشم
بر برف تنت خیره خواهم ماند
.
.
.
تنهاییم در من زل میزند !
- هان ، دیگر از تو نمی ترسم... ای بَد هیولای وحشی
که من اکنون از تو وحشی ترم .
وقتی که نیستی
نگاه میکنی
میبینی که حیف..
(اینو یه دختر ۴ ساله تو خواب گفته و مامانش گوشه کتابی که میخونده نوشته..من سالها بعد یعنی ۲۲ سال بعد اون کتاب رو خوندم و این شعر رو پیدا کردم.)