تبليغاتX
نهانی
ملبورن 2006

دانه درخت شد

شکوفه "میوه "

او نیامد ...

آن سیب سبز تازه را

دست دیگری چیده بود!

 

نوشته شده توسط نهانی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 |

 

 

whose hand... is this?
hmm? it's my hand?
***
I wonder...
Did my existance ever become necessary for anyone?
***
hmmm?
what's taht
me?

that's me
The me... whose existance someone else needed
***
why?
why did i want to become like that?
why did I desire it so badly?
those eyes
that nose
that mouse
why?
why is that "Gaara"?
***
I used to be inside of that
But, what am I now
Just one state of consciousness
***
what did it use to be?
It was just... a small... feeling

نوشته شده توسط گینا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 |
 

به دوستی که ۲ روز پیش ۱۴ خرداد ۱۳۸۶ به سوی همدان رفت و هرگز نرسید.  

سکوت میکنی...

درختان هیچ ندیده اند

جز انحنای سقوط من

و شکستگی مردمک روشن چشمانت..

کلامی نه 

شعری نه

به درازای  ۲۶ سال بودنت

باید که خدا خودش

منظومه ای آغاز کند./

 

نوشته شده توسط حضور در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 |
 تو
 

کاشان 1384

تو در من جا ماندی

خندیدی

رفتی، آمدی، رفتی، آمدی

و رفتی ...

غمگین نبودم و شاد نیز

.

.

.

دلتنگت نمی شوم

تو در من جا مانده ای  

در من شعر می گویی

 با من چای می خوری

و به سرفه های خشک من

" می خندی "

.

.

با هم دنیا را پیاده راه می رویم

با آن آهنگ آرام، تند می رقصیم

با عشق تازه من می خوابیم

و یک لباس نو برای عروسی مادرم می خریم

.

.

.

تو رفته ای

به دنبالت نمی گردم

آخر تو در منی

.

.

.

می خندی

من مست می شوم

تو، نگرانم می شوی

و استفراغ هایم

پیراهن آبی ات را خراب می کند

.

.

.

هرگز نداشتنت را حس نکردم

تو در من زندگی کردی در مکرر یک تکرار

و روزی

آنقدر پیر شدی

که آرام در من مردی.

نوشته شده توسط نهانی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 |

ادامه مطلب
نوشته شده توسط نهانی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 |
 

...

گفت:

"...برای داشتن چشمهایی زیبا ، به زیبایی بنگر"

می خواهم سرخ باشم٬

لبانت را به تاراج خواهم برد

می خواهم سپید باشم

بر برف تنت خیره خواهم ماند

.

.

.

تنهاییم در من زل میزند !

- هان ، دیگر از تو نمی ترسم... ای بَد هیولای وحشی

که من اکنون از تو وحشی ترم .

نوشته شده توسط گینا در دوشنبه هفتم خرداد 1386 |
 
وقتی که هستی

وقتی که نیستی

نگاه میکنی

میبینی که حیف..

(اینو یه دختر ۴ ساله تو خواب گفته و مامانش گوشه کتابی که میخونده نوشته..من سالها بعد یعنی ۲۲ سال بعد اون کتاب رو خوندم و این شعر رو پیدا کردم.)

نوشته شده توسط حضور در شنبه پنجم خرداد 1386 |
هر کس در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش نپرسید چون آنکس که به درگاه خدا به جان ارزد"البته بر خوان این سرزمین به نان و احترام ارزد"
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نهانی در چهارشنبه دوم خرداد 1386 |