تبليغاتX
نهانی

...

نگاهم داشت روی سینه هات لیز می خورد

لبخند زدی ... با دست پوشوندیشون

گفتی : " تومریضی ، تو هیزی "

دستم روی تنت ولگردی می کرد

ذره ذره حرارتت رو از سرپنجه هام ...

زدی زیر گوشم - " بسه دیگه ؛ کی پس سیر میشی تو"

.

.

.

هیچ وقت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:58  توسط گینا  | 

"آماسومانا " اسم دختری بود که چهار سال پیش به عنوان مستاجر قبولش کردم، دختر بیست و پنج ساله ای بود که هفده یا هجده ساله به نظر می رسید، اندام ظریفی داشت و صورتی مهربون که همه اجزای اون بهم می یومدن. از همون لحظه اول ازش خوشم اومد و اتاق کوچک پشت حیاط رو که مدت بود خالی بود، از من اجاره کرد.

آماسومانا کند حرف می زد، وقتی ازش پرسیدم که: از کجا اومدی؟ اسم کشوری رو گفت که هرگز نشنیده بودم. خیلی زود بدون اینکه مجبور بشه اسم ساده تری رو برای خودش انتخاب کنه، همه بهش میگفتن" آما" و شکایتی هم نداشت. همیشه لبخند زیبایی به لب داشت و با شیطنت خاصی که در وجودش بود سری تکون می داد و می رفت.

گاهی موسیقی آرامی رو با صدای گریه های بلند آما، از توی اتاقش می شنیدم، ولی هیچ وقت ازش چیزی نمی پرسیدم و این یه علت ساده داشت چون وقتی چهل سال پیش با مادرم به این کشور مهاجرت کرده بودم و دختر ده ساله ای بیشتر نبودم، اولین درسی که توی مدرسه یاد گرفتم، این بود که "در مورد زندگی کسی کنجکاوی نکن"و حالا که بیشتر عمرم رو اینجا گذروندم، فکر می کنم: بیشتر آدم های این شهر به این خاطر رنج دوری از سرزمینشون رو تحمل کردن، چون مجبور بودن بیش از حد برای همه رفتار هاشون به همه توضیح بدن!

آما، برای من تعریف کرد که: تو کشورش لیسانس اقتصاد گرفته و می خواد اینجا درسش رو ادامه بده ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا توی رستوران نزدیک خونه یه کار تمام وقت گرفت و تمام آخر هفته هارو هم تا نیمه های شب کار می کرد. روزها می گذشت، ما بعضی عصرها توی حیاط پشتی خونه می شستیم و با هم چایی و شیرینی خونگی می خوردیم و از هر دری حرف می زدیم، یکی از همون عصرها بهم گفت که، پسری که توی همون رستوران کار میکنه بهش پیشنهاد داده که بعد کار برن سینمایی که روبروی رستورانه، اون هم قبول کرده و توی سینما پسر آما رو می بوسه و بهش می گه که می خواد این لبها رو برای همیشه داشته باشه و از همون حرفهایی می زنه که همه مردها برای شروع می زنن، کلمات نانوشته ای که اکثر اوقات هم اونا رو به خواسته هاشون می رسونه!

تو یک روز بارونی پسرک رو آورد و به من معرفیش کرد، اون روز برای اولین بار حس کردم که دلم میخواد دختری مثل اون داشتم و نسبت به پسر هم حساس شده بودم! قوانین و آموخته هام رو کنار گذاشتم و تا می تونستم از پسر سوال کردم، اینکه اینجا به دنیا اومده بود، با پدر و مادری از دو کشور مختلف و دو دین مختلف که بعد ها هم پدر اونا رو ترک می کنه و از هجده سالگی خودش به تنهایی زندگی می کنه، موضوع هایی عادی بود، ولی حسی که پسر داشت و شبیه کشف دنیا بود، همون " جستجو " تو وجودش اونو متفاوت می ساخت.

به هر حال با هم دوست شدن و آما سعی می کرد زمان هایی پسرک رو خونه بیاره و به بهانه شامی یا ناهاری وقت بیشتری رو با من بگذرونن! "آما" خیلی باهوش بود و می دونم که احساس نیاز منو به خودش درک کرده بود!

"پسر"همیشه سوال هایی از زندگی گذشته "آما" می پرسید و اون با همون لبخند همیشگی که زیبایی اش رو صد چندان می کرد جواب هایی می داد که من همیشه مایل به دونستنش بودم، حتی یک روز نقشه کوچکی رو خرید که روی اون نقطه کوچکی رو که کشورش بود به ما نشون داد. گفت که کشورش رو خیلی دوست داره و مردمش  اهل رقص و آواز و هنر و شعرن، گفت که خانوادش و دوستاش و پسری رو که عاشقش بوده رها کرده چون می خواسته خودش راه زندگی اش رو انتخاب کنه... پشت اون همه آرامشش روح سرکشی رو می دیدم  که باعث شده بود  هیچ وقت با کسی از کشورش، خانوادش یا حتی عشقش که تعریفش حتی، باعث حسادت پسرک می شد، ارتباطی نداشت، حرفی نمی زد و خبری نمی گرفت! اون در تمام مدت توی رستوران کار می کرد، بعضی شبها با پسر می خوابید و با صدای بلند گریه می کرد و همیشه باعث شادمانی من بود.

تا اون روز تلخ ، اون روز رو با تمام جزئیات به خاطر دارم، برای خودم بارها و بارها تکرارش کردم تا شاید بشه یه جایی یه قسمت هاییش رو عوض کرد ولی افسوس که زمان هیچ وقت به عقب نمیره. ساعت چهار بعد از ظهر بود، من با بی حوصلگی کانال های تلویزیون رو عوض می کردم و منتظر آما بودم که از سر کار برگرده و با هم به خرید بریم، اخبار تلویزیون تصاویری از یک جنگ داخلی رو نشون می داد که تعداد زیادی از مردم عادی توی یک کشور کوچیک قتل عام شده بودن، به تصاویر نگاه می کردم و سری تکون می دادم و حواسم به آما بود که موبایلش رو جواب نمی داد، چشمم به زیر نویس خبر افتاد، کشور آما بود.با وحشت نگاه می کردم، کشور آما بود، تعداد زیادی از مردم عادی کشته شده بودن و جنگ وحشیانه ادامه داشت. همه چی در لحظه اتفاق افتاد، آما قبل از اینکه من فرصت عکس العملی داشته باشم، کنارم ایستاده بود و به تصاویر نگاه می کرد، می خواستم تلویزیون رو خاموش کنم، بغلش کنم و باهاش گریه کنم ولی اون با لبخند نگاهم می کرد و می گفت: نمی یای برای خرید لباس بریم؟ می خواستم بهت زودتر بگم ولی صبر کردم تا امروز که بهت بگم که: من حالا بچه ای ازش دارم و طبق قوانین کشورم می خوام پدری قانونی داشته باشه! مدام با لبخند تکرار میکرد، لباس نویی می خواست برای روز دیدن "مادر پسر"، من نگاهش نمی کردم، مگه می خواست برگرده که قوانین کشورش براش مهم بود؟ فقط لبخند می زد و خیلی آروم بود، با هم رفتیم" آما "لباس صورتی کم رنگی خرید که رنگ چشماش رو روشن تر می کرد و صورتش رو شبیه مادرها، من در تمام اون مدت نتونستم در مورد موضوعی که پیش اومده بود حرفی بزنم، نگران بودم، ولی لبخندش به من اجازه گریه کردن نمی داد، اون شب برای اولین با منو بوسید و به اتاقش رفت و به اصرار های من که شب رو پیش من بمونه توجهی نکرد. تمام اون شب رو فکر کردم تا صبح باهاش صحبت کنم، اما نه صبح بعد نه هیچ صبح دیگه ای اثری از آما نبود، آما همون شب رفته بود بدون اینکه وسیله ای همراهش ببره، اون رفته بود با اوراقی که در اون اسمش "آماسومانا" بود و بهش هویت کشوری رو می داد که مردمش قتل عام شده بودن.اون رفته بود با جنینی که با خودش حمل می کرد.

تلاش های من برای پیدا کردنش بی نتیجه موند، الان ماهها گذشته و من می تونم اونو به یاد بیارم بدون اینکه گریه کنم، به اتاقش دست نزدم، گاهی از جلوی رستوران که رد می شم، پسر رو می بینم که از دور برام دست تکون می ده ولی هیچ وقت از آما نمی پرسه، عصرها پشت حیاط می شینم به اتاق آما خیره می شم شیرینی رو به زحمت قورت میدم، لبخند تلخی میزنم و آرزو می کنم که آما با فرزندش در کنار خانوادش زنده باشه حتی در کشوری که هنوز جنگ تموم نشده.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:58  توسط نهانی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:18  توسط نهانی   | 

 

کودکانه انارهای نارس در سرخی گونه هایت

من

آیه نگاهت را میخواهم

سرود بینهایت سکوتت

من از تمام کتابهای مقدس دنیا

قرآن ظریف انگشتانت را عابدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:42  توسط حضور  | 

شیشه شکست دارم سعی میکنم با دست صورتم را بپوشونم ..احساس میکنم مثل یک هندونه شدم که الان میترکه.. صدای فریاد تو رو می شنوم .. پس من چرا جیغ نمی زنم.. پام به یه چیزی خورد و صدای عجیبی داد... سرم مدام به بالا و پائین پرت میشه..تو گفتی میریم یه دور بزنیم و قضیه رو حل کنیم ..  گفتم:- لزومی نداره ... با دندونهای کلید شده و چشمهای ریز کرده نگام کردی و دستور دادی سوار شو.. راستی چرا باید از این قیافه مضخرف به ترسم..تمام راهو داد زدی بهم هزار بار فحش دادی حتی چند بار بهم گفتی خراب.. من چیزی نگفتم ..هیچی.. تو راست میگی من خرابم ..نه بدتر من یه جنده ام که شبا کنار خیابون وایمیسه و برای ۱۰ هزارتومان یا حتی کمتر با هرکسی میره... من همینم تو راست میگی حتی داری لطف میکنی که اسم به این خوش آهنگی روم میزاری.. خراب .. دارم به آهنگش فکر میکنم ..و دو دستی ترمز دستی ماشینو چسبیدم.. وسط دادکشیدنات گفتم : من که چیزی نمی خوام ..ساکت شدی نگام کردی..یهو مثل آقاجونم شدی.. که وقتی میخواست سهم کمربندمونو بده نگاشو خیره میکرد  و صداش مثل وقت ذکر گفتنش میشد.. آروم و شمرده..گفتی: پس شناسنامه نمی خوای هان؟..پس خرجی تخم سگتو نمی خوای؟ پس چیزی از من واسه اون حروم زادت نمی خوای؟..نالیدم: باباش تویی ..با مشت کوبیدي تو سرم ..سرم خورد به چهار چوب پنجره..بازومو چنگ زدی و تکونم دادی ...داد کشیدی:میندازیش ميفهمي پتیاره آره؟  این فیلم نیست.. باید بندازیش من هیچ گه ای واسیه تو نمی خورم.. میفهمی؟... از کجا معلومه این توله سگ مال منه.. هان از کجا بدونم هان چون ۱ هفته باهم بودیم چون ...

صداتو نمی شنیدم..راست میگی از کجا معلوم که این بچه مال توه ..از کجا معلوم که مال منه..این چه حرفیه معلومه که مال منه ..چون اینجاست تو تن من .. آخرین بار که آقاجون منو با کمربند زد قلاب کمربند گیر کرد به شکمم و حالا یه زخم شبیه یه ستاره ۴ پر که یکی از پره هاش بلندتر از بقیه است اونجا مونده و بچه ای که تو تنمه دقیقاْ همونجاست حسش میکنم..بهت گفتم:- اینجا کجاست چرا اومدی تو جاده..هیچی نگفتی..دوباره پرسیدم...

ـ میخوام برات کباب بگیرم..

یه جا نگه داشتی ..نمی دونم کجاست .. این ساعت شب کی کباب داره؟..پیاده شدی..برگشتی و نگام کردی...پرسیدی : -  گوجه می خوای؟ گفتم: - فرقی نمی کنه..تو رفتی کنار در رستوران..و من یهو فهمیدم که ماشین داره میره..داره ميره طرف گارد ريلها.. ماشين گارد ريلها رو شكوند ...انگار دارم تاب مي‌خورم تو دلم يه چيزي هي پاره ميشد.. .. صدای فریاد تورو مي‌شنوم ...پس من چرا جیغ نمیزنم./

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:23  توسط حضور  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:47  توسط نهانی   | 

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، موجود بی وزنی بودم که توی فضا معلق مونده و هیچ جاذبه ای، حتی چشمان وسوسه آمیز تو نمی تونه برش گردونه. بار اولی بود که می دیدمش، اون اسم منو نپرسید و من هم اسمش رو نمی دونستم ،حتی مست نبودم و شب قبلی رو که با هم گذرونده بودیم فراموش نکرده بودم.

هیچ لحظه جادویی وجود نداشت، نه دستانی داشت نوازشگر تر از دستان تو نه سینه ای پر مهر! بدون بوسه ای، بدون عشق بازی، وحشیانه با هم خوابیدیم و من توی اون خلسه و برهوت فقط دردی رو حس کردم که جنون آمیز به من لذت می بخشید، روی زمین سردی که دراز کشیده بودم ارضا شدم، از تحقیری که در هم خوابگی ام حس کردم لذت بردم و عشق به تو رو برای لحظه هایی فراموش کردم.

بعد از رفتنش، از اون، جز کبودی های تنم هیچ چیز  به خاطر ندارم، کبودی ها کم رنگ و کم رنگ تر می شن و محو و دور از خاطر من میرن، به تو دوباره و دوباره فکر می کنم و به پسر زیبایی که از تو دارم،به موهای فرفریش، به صورت کوچیکش که می شه کودکی تو رو در اون مجسم کرد و به لحن بوسه های تو ...

احساسم به تو هیچ تغییری نکرده، امروز صبح دوباره زندگی عادی ام رو از سر گرفتم، لباس مرتبی پوشیدم، تو دوبار به من زنگ زدی تا مطمئن باشی که به موقع به برنامه جشن پسرمون در مهد کودک می رسم و من باز گشتم.

 فکر می کنم که وقتی شب بهم میگی: خوب تعریف کن ببینم چه کردی این کاغذ رو بهت میدم. لرزش آرومی از تنم می گذره چشم هام رو می بندم و باز می کنم و دوباره به دوردست ها خیره می شم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:47  توسط نهانی   | 

شکایت نمیکنم

حتی سوال ..

برو ..فقط گاهی که از کنار هم رد شدیم

بگذار عطرت در هوا بماند../

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:28  توسط حضور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:16  توسط نهانی   | 

نمیدونم چرا؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا اون حرف رو زدم اونجا .. اونوقت .. گفتم و تو چشمات شبیه دو نقطه دور و کبود شد..

رفتم پیش مامان. دم در بود داشت کلید مینداخت در و باز کنه..جیغ کشید و بادمجونها و گوجه فرنگیها قل خوردن میون آب سیاه جوب.. یاد گوجه ها که میوفتم دلم میگیره..دکتر با نگاه ماتش ازم پرسید: کی این کاروباهات کرده ..من به صورت تو فکر کردم به خال سیاه روی چونت به شیارهای محو پیشونیت ..همیشه بهت می گفتم انقدر اخم نکن تمام پیشویت چروک افتاده ..تو شونه هاتو مینداختی بالا..مامان میگه باید برم پزشکی قانونی..همش گریه میکنه.. نفرینت میکنه تو روکه یه وقتی نمیدونست از تو داماد بهتر کجا پیدا کنه..

دماغم از دو جا شکسته ..مگه چقدر دماغ هست که ار دو جا شکسته باشه؟!!..استخون دست راستم ترک برداشته..انگشتهای دست چپم شکسته هر ۵ تا..وقتی دستمو می پیچوندی صدای چوب خشک می دادن یادته ..پیشونیم از چند جا بخیه خورده..دقیقاٌ ۲۷ تا .. یه تپه کوچیک و بنفش روی صورتم دراومده از جایی که قبلاُ چشم چپم بود به قول مامان چشم قشنگم دیگه پیدا نیست .. وقتی دو بار پشت سر هم صورتم خورد به درخت  اینطور شد .. دست تو پشت سرم بود .. به انگشتات فکر می کردم .. به ناخن انگشت کوچیکت که بلند بود و خانم پرستار با عذر خواهی یه تکیه کوچیکشو از پوست سرم در آورد.. اوفتاده بودم زمین ..بین جدول و درخت کاج  گوشه خیابان ..درخت  داشت  تکون می خورد ..نه خودم بودم که تکون می خوردم .. تو بهم لگد میزدی .. فحش میدادی .. به من ..من که زنت بودم ناموست ..نبودم؟؟!! استفراغ کردم.. یه مایع داغ و تلخ .. تو داد می کشیدی ..صدات تو گوشم تکرار میشد.. مردم جمع شده بودن نگاهمون میکردن.. بلند شدم .. دویدم ..نه فرارکردم.

دکتر پزشکی قانونی یه چیزهایی در مورد حقم گفت .. که هرکی به هرکی نیست..که باید بهت نشون بدم که یه من ماست چقدر کره داره .. تو هم همینو می گفتی که بهم نشون می دی یه من ماست چقدر کره داره .. نمیدونم چرا به تو گفتم چون تو باید میدونستی یا چون من باید میگفتم؟!.. حالا توی اتاق پذیرایی نشستی .. برام گل آوردی.. مامان دیگه صحبتی از پزشکی قانونی نمی کنه .. تو داماد عزیزشی.. ازم نپرسید چرا منو زدی ..جالبه هیچ کس ازم نپرسید ..به طلاق فکر کردم.. به زندگی با توهم فکر کردم..به بزرگواریت .. دارم وسایلمو جم میکنم که باهات بیام.. تو همینو میخوای ..برای همین اینجایی ..برای ثبت شدن تو تاریخ .. اومدی بگی منو بخشیدی .. اومدی بگی که تمام زندگیم باید بدونم که مردونگی کردی..و تا ابد مدیونتم..میدونم ..میدونم.

..اما بهش میگم.. به اون میگم که ۷ سال زندگی برای روراست بودن کافی نیست..بهش میگم که برای گفتن دوباره این حرف باید سالها بگذره..من پیر بشم و تو هم .. وتو وقتی مردی (اگر زودتر از من مردی..) یه روز بیام کنار قبرت و دوباره به تو بگم که: نمی خوام باهات زنگی کنم .. نمیتونم چون عاشق شدم .. عاشق یکی دیگه ..به همین سادگی./

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط حضور  | 

مرا،

با کلمات، فریب نده!

وقتی،

نیستی،

تا با بوسه هایت

مرا به من باز پس دهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:41  توسط نهانی   | 

امروز اینو گفتم... گفتم برای مادر شدن عجله ندارم هنوز نیازشو حس نکردم هنوز قانع نشدم هنوز کارهای زیادی رو باید تنهایی انجام بدم و بچه منو از خودم می گیره هنوز دلم برای مادر شدن و انتقال یه عشق فرازمانی به یه نفر دیگه لک نزده هنوز لازمه کمی برای خودم باشم...خلاصه سعی کردم منطقی ترین کلمات رو پیدا کنم با یه لبخند و لحن مظلومانه.. 

ايران مادر شوهرم با چشمهاي تنگ  و دندانهاي كليد شده لبخندي تحويلم داد و زمزمه كرد: - من نفهميدم نياز چيرو درك نكردي؟!! ..تو مال خودت نيستي مال شوهرت و زندگيت هستي ..

كمال (شوهرم) از اون سر ميز چشم غره رفت يعني مادرم لزومي نداره از حسهاي تو سر دربياره

راست ميگه كسي كه تو ۱۶ سالگي مادر شده و حالا ۳ تا پسر لايق تحويل جامعه متمدن بشري داده چرا بايد به نياز مادر شدن فكر كرده باشه..

ايران ادامه داد: - ..من نه عقب موندم و نه كم سواد.. كتابم كم نخوندم اون چيزهاي توي كتابا مال اون دنيايي كه تو كتاباست اين دنيا واقعييه كاريشم نمي‌شه كرد هيچ كس از بار مادر شدن شونه خالي نمي‌كنه .. مگر اينكه بخواد زندگيشو از بين ببره ...تو و كمال همو دوست دارين من مي‌دونم من خيلي خوشحال مي‌شم و قتي رابطه شما دو تا رو مي‌بينم ...و لي زندگي هميشه به مراد دل ما نيست تو مي‌خواي حالا بچه دار نشي ..خب  ولي بالاخره اين يه وظيفه است با نياز و بي نياز پيش مي‌ياد .. من اين كمال رو تو ۱۶ سالگي به دنيا آوردم بعدم  ديپلم گرفتم تو هم اگه بخواي مي‌توني بعد از مادر شدن به كارات برسي..

به فكرم رسيد بگم : -معذرت مي خوام حرفامو نشنيده بگير ..غلط كردم ..

ولي دير بود.نگفتم.. به كمال نگاه كردم كه با استكان چايش بازي مي‌كرد دلم براش سوخت اگه  كمكم هم مي‌كرد فايده نداشت ..برادر شوهرم صابر از من ۲ سال كوچكتره مجرد و پر از اطلاعات ناب بشري براي ارائه به عزيزان. از اتاق بيرون اومد و بي‌مقدمه پروند: - بحث عمو شدن ماست؟..

دلم مي‌خواست با سر برم توي ديوار . كارم به جايي رسيده كه يه علف بچه در باره اتاق خواب من نظر مي ده.. به كمال نگاه كردم.. كمال صداي قاطع و مهربونشو فرستاد كمكم..

- غوره بشو مويزت با من.. برو به كارت برس .مامان شما هم ول كن تورو خدا ما كه قرار نيست فردا بميريم براي پدر و مادر شدن وقت هست شيرين نمي‌گه كه مادر نمي‌شه مي‌گه الان نمي‌تونه منم الان نمي‌تونم .. بچه بجز حس..  پول مي‌خواد آرامش مي‌خواد ..

ايران با چشمهاي مظلوم به كمال نگاه كرد .ناله‌اشو به سختي شنيدم: - مادر بزرگم مي‌خواد.. مگه نه؟!..

دلم بهم خورد .. احساس كردم لازمه گه خوردم و با صداي بلند بگم تاهمه بدونن كه من تسليمم و مي‌خوام جلسه رو ترك كنم..

صابر پريد وسط فرمايشات ايران جون :- ..عمو عمو هم مي‌خواد؟ ..

كمال فقط چشم غره رفت و دست ايران و گرفت :

- بله حتماٌ يه مامان بزرگ خوشگل مثل ايران جون من .. ولي ايران خانم هنوز براي مامان بزرگ شدن خيلي جوونی..

-.. جوون!!... جوون يعني چي؟؟ من ۴۷ سالمه حتماٌ بايد گيسام سفيد باشه يا بلنگم ..

گلوم بسته شده بود گلهاي روميزيرو نگاه مي‌كردم كه دايره دايره كنارهم صف كشيده بودن ..فكر نمي‌كردم. نه به كمال نه به نياز مادر شدن نه به كارها و آرزوهام ..به ايران فكر مي‌كردم به ۱۶ سالگيش و تجسمش از مادر شدن به شكم بالا اومده و صورت دخترونش ..وقتي مادر شده شايد يكي دوسال از عادت ماهانش مي گذشته .. مي‌رفته دبيرستان با دامن كوتاه و يقه سفيد ..و بعد يه روز يه خواستگار مي‌ياد با ۱۲ سال تفاوت سني  و ایران ميره ...يقه سفيد و دامن كوتاهشم ميرن تو صندوقچه ...۴ ماه بعد صبح با حال تهوع بيدار مي‌شه شكمش تغيير شكل مي‌ده . استخونهاي ظريفش باز مي‌شه بازتر ....

زايمان يه دختر ۱۶ ساله چه شكليه ؟؟ شايد مامانشو صدا ميزنه..  شاید تو اون لحظه دلش براي تمام همكلاساش تنگ مي‌‌شه ...شايد وقت درد كشيدن فكر مرگ مي‌ياد تو سرش و ۱۶ سال زندگي ساده و كوتاه ..و بعد تولد يه نوزاد.. بچه‌ي اون .. بايد شيرش بده بايد كهنه عوض كنه ..بايد شبها بيدار بمونه .. آخه اين بچه‌ي اونه  و بعد مدرسه شبانه .. ميون يه عالمه زن ..اون حالا دیگه يه زنه ..

سرمو بالا گرفتم به خطهاي صورت ايران خيره شدم .. به چينهاي عميق پاي چشمهاش اون فقط ۴۷ سالشه ..

بلند شدم ..هنوز داشت از مادر بزرگ شدن مي‌گفت و اشتباه ما بخاطر ۵ سال تاخير.. خم شدم شونه‌هاشو بغل زدم و صورتم و ميونه موهاي رنگ شده كوتاهش فرو كردم ../ 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:44  توسط حضور  | 

به مهمانی "زندگی "دعوتم

می خواهم زیباترین لباسم را بپوشم

از حریر سرخ

تا

در میان جمع

برقصم

و مست و خنده زنان

مردان را ، 

به اسارت چشمان خویش در آورم !

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:52  توسط نهانی   | 

تو

نهان منی

رازآلوده

 باشکوه

گویی میوه ای بر سر شاخه درختی اساطیری

یا

پرنده ای هزاران ساله از شانه سلیمان نبی تا شانه حضوری چون من./

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:2  توسط حضور  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:0  توسط نهانی   |