بی مهری تو نیست،
قصه بر سر خاکی است که
در "خون" فرو می رود
و من
جز نظاره گری" دور"
"هیچ" نیستم !
آرام به این دنیا بی یا ید
چشم هایش شبیه چشم های تو باشد
ولی مثل تو " مرا درآن صبح سرد ترک نکند "
هی می زنمش ، می گویم: برو برو
نمی رود
بلند می خندد .
تمام روزهایی که می توانم با تو باشم
از دست می دهم .
تمام زندگی ام پر از حسرت شده است
خدایا کمی آرامم کن . باز آتشم باز سرابم باز خوابم .
یک جایی،یک روزی، دلم دوباره برات تنگ شد. بعد این همه سال نداشتنت ، ندیدنت، بعد این همه سال دلبسته آدم های دیگه شدن و باز هم به خاطره تو و باران برگشتن. سکوت کردم ، نمی تونم حتی گریه کنم، تو را می خواهم همه طلبم همه طلبم . آه خدایا تو نمی خواستی من هیچ را بیشتر از تو بخواهم تو نمی خواستی .. من به خاطر تو خدایا از عشقم به همه آدم ها و کشورم گذشتم ، از همه چیز و همه کس ... من خودم را قربانی کردم ولی خدایا ، گاهی گاهی ...دلم از صبوری باز می ایستد ...توان ایستادنم نیست امشب .
از خونهایی که از دستانم می چکید
از دستانی که تو دوست می داشتی
صفحه کاغذ سفید شد
از اشکی که از چشمانم باریده بود
از چشمانی که تو را فراموش کرد !
.
دلم گرم است
گرم است
از عشقی که نمی دانم به کیست !
بعد این همه سال گریه ام گرفت ، نه از مهاجرت خودم نه از مهاجرت اون حتی
از رفتن اون روزش
آزادی
آزادی
برای تو قیمت زیادی دادم
آیا ارزشش را داشتی ؟؟؟؟
از حلقه عشقی که میان ما شکست
و در آن روز که تو را با رخت داماد وار
و لبخند زیبایت
تصور می کنم
شعر را برایت بخوانم .
ایستادم با نوازش نوری که به آرامی بر پلک هایم می رقصید
با وقار خندیدم
هرگز دیگر از آن ترس های فرو رفتن
از آن حمله های موهوم و تاریک
نخواهم نوشت
آن سایه ها که بیایند
نخواهم ، نخواهم نوشت
آرام در چاه خود فرو خواهم رفت
به روشنایی سیگار خیره خواهم شد
شاید که آن روز گرم را به یاد آوردم
اگر ایستادم
آن وقت باز خواهم نوشت
از آن لحظه های ......خوب