تبليغاتX
نهانی
خواهان عشقی ام که به تو دارم

نه خواهان تو

نه

نه

"نه خواهان تو نیستم"

خواهان عشقی ام که به تو دارم

 

 

 

.دلم میخواد یه جای آروم ،برام یه غریبه حتی ، شعر " مسافر " سهراب رو بخونه ، و من کمی بخوابم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 7:6  توسط نهانی   | 

دیگر قصه بر سر دلتنگی من و

بی مهری تو نیست،

قصه بر سر خاکی است که

در "خون" فرو می رود

و من

جز نظاره گری" دور"

"هیچ" نیستم !

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط نهانی   | 

دلم کودکی می خواهد که درونم رشد کند

آرام به این دنیا بی یا ید

 چشم هایش شبیه چشم های تو باشد

ولی مثل تو " مرا درآن صبح سرد ترک نکند "  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:10  توسط نهانی   | 

"مرگ" در یک قدمی ام نشسته

هی می زنمش ، می گویم: برو برو

نمی رود

بلند می خندد . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:0  توسط نهانی   | 

به دنبال " تعادل " می گردم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:12  توسط نهانی   | 

تمام روز هایی که می توانستم با تو باشم از دست دادم

تمام روزهایی که می توانم با تو باشم

از دست می دهم .

تمام زندگی ام پر از حسرت شده است

خدایا کمی آرامم کن . باز آتشم باز سرابم باز خوابم .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:13  توسط نهانی   | 

یک جایی،یک روزی، دلم دوباره برات تنگ شد. بعد این همه سال نداشتنت ، ندیدنت، بعد این همه سال دلبسته آدم های دیگه شدن و باز هم به خاطره تو و باران برگشتن. سکوت کردم ، نمی تونم حتی گریه کنم، تو را می خواهم همه طلبم همه طلبم . آه خدایا تو نمی خواستی من هیچ را بیشتر از تو بخواهم تو نمی خواستی .. من به خاطر تو خدایا از عشقم به همه آدم ها و کشورم گذشتم ، از همه چیز و همه کس ... من خودم را قربانی کردم ولی خدایا ، گاهی گاهی ...دلم از صبوری باز می ایستد ...توان ایستادنم نیست امشب .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:59  توسط نهانی   | 

صفحه کاغذ قرمز شد

از خونهایی  که از دستانم می چکید

از دستانی که تو دوست می داشتی

صفحه کاغذ سفید شد

از اشکی که از چشمانم باریده بود

از چشمانی که تو را فراموش کرد !

.

دلم گرم است

گرم است

از عشقی که نمی دانم به کیست !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 7:2  توسط نهانی   | 

یاد اون سالی افتادم که برادرم یه کادو گذاشت جلوی آیینه و برای همیشه از خونه من تو تهران به خونه مادری برگشت ، بعد من اومدم به این شهر دور و اون رفت جایی دیگه و تنهایی سرنوشت ما شد.

بعد این همه سال گریه ام گرفت ، نه از مهاجرت خودم نه از مهاجرت اون حتی

از رفتن اون روزش

 

آزادی

آزادی

برای تو قیمت زیادی دادم

آیا ارزشش را داشتی ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:46  توسط نهانی   | 

می خواهم برایت شعری عاشقانه بنویسم

از حلقه عشقی که میان ما شکست

و در آن روز که تو را با رخت داماد وار

و لبخند زیبایت  

تصور می کنم

شعر را برایت بخوانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:37  توسط نهانی   |