تو نبودي و خانه مادريت را برج بلندي ساخته بودند
مگر چند سال از نبودنم مي گذشت
كه خانه را خراب كردند ؟
تو پس كجايي ؟
.
.
مرد افغان كسي را به نام فاميل تو نمي شناسد.
سيگار مي كشم و به برف خيره مي شوم
و دلم براي پسرهاي همسايه كه صبح از اطلاعات بردنشان مي گريد.
تو زنگ می زنی ، صدایت را می شناسم ،
خوبی، خوبم ، خیلی خوبم .
"از دکتر آمده بودم ، می گفت میخواهم کپسول هایت را زیاد کنم .
از قرص هایم بیزارم
نمی توانم بخوابم
نمی توانم سکس کنم
نمی توانم غذا بخورم
خستم ، کاش بودی "
خوبم ، خیلی خوبم ، خبری نیست
می خندی و قصه های فامیل رو تعریف می کنی
و من قصه های کارم را
همه چیز خوب است مادرم ، من هر روز می خندم ،من هر روز عاشق تر می شوم .
زود بر می گردم ، دلتنگ نباش.
...
بلندم می کند
بر زمینم می زند
هزار تکه که شدم
نعره زنان می دود
نوازشم می کند
تیمارم می کشد
لبخند می زنم
آرا م نگاهش می کنم
بلندم می کند
بر زمینم می زند
هزار تکه که شدم
....بازم بنویسم ؟
تهران رو ترک کردم ، این بار از روی تلخی همیشگی ، حتی موندم هم آرومم نمیکرد ، دیگه هیچ چیز آرووم نمی کنه ، نه اینجا موندم نه برگشتنم نه حتی مردنم نه حتی مردنم .
من به این هجرت غمگین از خودم سالهاست تن دادم ، من به نداشتن خودم ندیدن خودم سالهاست دل سپردم ، این بی قراری با من زاده شده ، بعضی فکر می کنن بیمارم و من میخواهم با بی قراری ام زندگی کنم ، با بیماری ام زندگی کنم.
من بیمارم بیمارم و درمان نمی خواهم، ققط می خوام اینجا دور از من ، دور از تو ، زندگی کنم و بمیرم.
حرکات اندامت موزون بود
و لبخندت دلپذیری زیبایی داشت
تو را زنان زیبایی همبستر شدند
طلب کردند و سوختند سوختند
تو در قلب آنها ماندی و
هیچ کس در قلب تو اما ، نماند
در عشق تو خانه ها فرو ریخت ، جانها رمید
رمید
"من تنها یکی از آن زنان بودم "
.
تو تنها مانده ای شیرینم .
در آشپزخانه ای که من غذای روزانه ام را آماده میکنم ،رادیو در موجی تنظیم شده تا فقط اخبار بگوید، موسیقی به شکل دیوانه واری دلتنگم می کند و من به دلتنگی نیازی ندارم.
در خانه ای که من زندگی می کنم هیچ چیزی جز لباسهایم متعلق به من نیست، چون من به ترس از دست دادن و به درد بعد از آن نیازی ندارم.
در جایی که من کار می کنم ، گاه گاهی کودکانی مرا عاشق می شوند که زود می روند ، من به حس دوست داشته شدن نیازی ندارم.
وقتی آرام روی زمین دراز می کشم و سعی در نوشتن این کلمات دارم، فکر می کنم من یه نوشتن نیازی ندارم چون نوشتن مرا به آنچه که بودم نزدیک می کند و آنچه که بودم این منی منی که لمسم را نمی فهمید.
نه خواهان تو
نه
نه
"نه خواهان تو نیستم"
خواهان عشقی ام که به تو دارم
.دلم میخواد یه جای آروم ،برام یه غریبه حتی ، شعر " مسافر " سهراب رو بخونه ، و من کمی بخوابم!
بی مهری تو نیست،
قصه بر سر خاکی است که
در "خون" فرو می رود
و من
جز نظاره گری" دور"
"هیچ" نیستم !
آرام به این دنیا بی یا ید
چشم هایش شبیه چشم های تو باشد
ولی مثل تو " مرا درآن صبح سرد ترک نکند "
هی می زنمش ، می گویم: برو برو
نمی رود
بلند می خندد .